|
|
|
|
|
بزن یک سریالش شروع شد . الان سریال کانال دو شروع می شه . راستی من دیشب سریال شبکه سه رو ندیدم تکرارش کی هست ؟ سریال کانال ۵ کی پخش می شه ؟ این سریال اغما دیشب چی شد ؟ یه وجب خاک قشنگه ؟ .......
خوبی سریالهای ماه رمضان اینه که سر همه رو سر سفره افطار گرم می کنه و همه نمی فهمن چقدر خوردن . اخر ماه رمضون می مونیم ما و چند کیلو اضافه وزن ناشی از خوردن و ولو شدن پای تلویزیون و البته عصبانیت از بی سر و ته تموم شدن سریالهایی که سی شب پیاپی دنبالش کردیم و آخر سر .........
|
||
|
+
تحرير پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 16:30 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
انصافا حيفه اين ايام رو از دست بديم . امروز روز ششم ماه رمضان هست و چشم به هم بزنيم ميشه بيست و ششم و کم کم ۲۷ و ۲۸ و ۲۹ و شاید هم ۳۰ و یهو می رسیم به عید فطر و تمام ... به نظرم اين هم از بركات اين ماهه كه انسان كمتر متوجه گذشت زمان مي شه . با وجود گرسنگي و ضعف و تشنگي ، فكر كنم ايام ماه مبارك فرصت مناسبي باشه براي اينكه انسان بيشتر به فكر خودش باشه و كمتر متوجه پيرامون . از اين ايام بايد استفاده ديگري كنيم مبادا فرصت رو از دست بديم كه بايد يكسال ديگه صبر كنيم . ماه رمضان شد و ميخانه ور افتاد عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد |
||
|
+
تحرير سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 9:59 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
رمضان ماهي كريم است . اين كه كدام ما ( رمضان يا ما ) ميهمانيم و كداممان ميزبان فقط به ما بستگي داره ...
يا علي مدد ...
|
||
|
+
تحرير پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 13:13 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
و رمضان آمد .... امروز اول ماه مبارک رمضانه . بالاخره این ماه هم برای خودش عالمی داره . ماهیست که مثل هیچ ماهی نیست . رمضان هم از راه رسید . یا بهتر بگم دوباره ما به رمضان رسیدیم . ماهی که ماه میهمانی خداست . ماهی که با آش رشته و سحری و افطار و قل قل سماور مادر بزرگ و بوی نان سنگک و شاید تا سحر بیداری و خوندن چند خط قران و گرسنگی و ضعفهای روزانه و اشتیاق عصرها و ترافیک قبل از افطار و خلوتی بعد اون و شبهای احیا و دهها خاطره دیگه برای هرکدوم از ما عجینه . به هر حال این ماه آمد و روزی خواهد رفت . دوست دارم با خاطره خوبی از این ماه گذر کنیم . پس باید از لحظه لحظه اون بیشتر استفاده کنیم . مبادا از محرومین این ماه باشیم و ای کاش از مرحومین رمضان خدا باشیم . بیایم برای هم دعا کنیم ..............
خدایا توفیق درک بهتر از این ماه رو به همه ما عطا بفرما ... آمین |
||
|
+
تحرير پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 13:1 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
حمله از یال غربی اورست شروع میشه. سالها تلاش میکنن. سالها به پیشروی ادامه میدن. اما در این حین جوانترین و احمقترین لاکپشت هی میگه:”بچهها من یه چیزی بگم؟” اونا هم هی میگن” اه خفه شو چه فدر حرف میزنی” و همین طور میروند و میروند. لاکپشت جوان باز هم میگوید” من یه چیزی بگم؟” تا اینکه سالها بعد رئیس لاکپشتها میگه:” اه؛ … مارو بگو ببینم چی میخوای بگی” لاکپشته میگه:”پرچمو جا گذاشتیم” همه میگین” اه، گندت بزنه”. رئیس لاکپشتها بعد از مدتی تفکر میگه که:” برمیگردیم، همه” و همه در برف و بوران سالها به عقب برمیگردند. در راه باز لاکپشت جوان میگه:” من یه چیزی بگم؟” میگن:” یه دفعه گند زدی بسه، خفه شو” لاکپشت ها کم کم شروع به اعتراض میکنند و لاکپشت جوان هم هنوز میگه :”من یه چیزی بگم؟” تا اینکه اعصاب رئیس چیزی میشه و میگه:” بگو” اونم میگه:” شوخی کردم” بعد از اینکه مدتی لاکپشتها بش فحش خار و خاشاک و کشدار میدن تصمیم میگیرن برگردن .پیش به سوی اورست. یه چند سالی میگزره و این لاکپشتما دوباره شروع میکنه:” من یه چیزی بگم؟” تا مدتی بش توجه نمیکنن. تا اینکه میرینه تو اعصاب بقیه. رئیس میگه بذارید ببینیم چی میگه؟ میگه:” ایندفعه نقشه رو جا گذاشتیم” بش میگن” خفه شو شوخی باشه از همین جا پرتت میکنیم پایین” بعد از تحقیقات کافی می فهمن که نه، جدی جدی نقشه رو نیوورده. رئیس میگه همه برمی گردیم. و همه دوباره بر میگردن. سالها برمیگردن تا اینکه اذوقه رو به اتمام میره و کم کم سر و صدا بلند میشه. در این یکی از اونها میگه :”من موقع اومدن یه مزرعه خیار دیدم” میرن به سمت اون و سالها بعد میرسن. در این موقع بعضی از لاکپشتها میگن که:” اون اشتباه کرده چرا ما همه باید برگردیم؟” رئیس فکر میکنه و میگه” اه، راست میگیدا! چرا به فکر خودم نرسید؟” به اون میگن که تنهایی برو و نقشه رو بیار. اونم معصومانه میگه:” قول میدین خیار هارو نخورید؟” رئیس میگه من حواسم هست تو برو. اونم میگه قول دادیدا!!! سالها میگذرد اما لاکپشت ما برنمیگردد. شایعه شد که مرده. اما لاکپشتها ناامید نشدند. آذوقه تمام شد و کم کم گرسنگی بر انها چیره گشت. دیگه گفتن این که برنمیگرده ما هم که داریم از گرسنگی میمیریم لااقل بیاید خیار بخوریم. شروع به کندن خیار ها کردند که ناگهان لاکپشت ما از پشت سنگی بیرون اومد و گفت:”دیدید گفتم خیار هارو میخورید؟ با تشکر از سایت صبحانه |
||
|
+
تحرير پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 12:40 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز سالگرد حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به مراکز تجارت جهانی نیویورک و پنتاگون آمریکا بود . نمی خوام بگم این حادثه کار چه کسی یا کسانی بود ؟ یا بگم : همیشه مالیات دهندگان آمریکایی باید بار نکبت هدیه روسای جمهور خود را پرداخت می کنند . یا تحلیلهایی از این دست . می خوام فقط یک نکته بگم و اون اینکه بر خلاف تصور ما از اینکه دشمنان آمریکاییمون خیلی احمق و گاگول هستند / باید بگم خیلی هم باهوش هستند چراکه دقیقا دست روی نقطه ضعف امریکاییها گذاشته اند و فهمیدند که به دد سینمای هالیوود و تجهیز امریکاییها به سلاح شخصی وحشت در اندام و ذات آمریکائیها نهفته هست و بخاطر رد این خطر حاضرند هر مجوزی رو به هر کس بدهند .
به هوش باشیم و اسیر دست این شیادان روباه صفت نشیم . مبادا پازل آمریکائیهای تندرو به تکمیل نزدیک بشه ............ |
||
|
+
تحرير چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 18:2 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
در بيان فضائل و مناقب و مكارم اخلاق آن حضرت از اربعين مؤذن و تاريخ خطيب و غيره نقل شده كه جابر روايت كرده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: خداي تبارك و تعالي فرزندان هر پيغمبري را از صلب او آورد و فرزندان مرا از صلب من و از صلب علي بن ابيطالب (ع) آفريد، به درستي كه فرزندان هر مادري نسبت به سوي پدر دهنده مگر اولاد فاطمه كه من پدر ايشانم. مؤلف گويد: از اين قبيل احاديث بسيار است كه دلالت دارد بر آنكه حسنين عليهماالسلام دو فرزند پيغمبر (ص) ميباشند و اميرالمؤمنين سلام الله عليه در جنگ صفين هنگامي كه حضرت حسين عليه السلام سرعت كرد از براي جنگ با معاويه فرمود باز داريد حسن را و مگذاريد كه به سوي جنگ رود چه من دريغ دارم و بيمناكم كه حسن و حسين كشته شوند و نسل رسول خدا منقطع گردد. ابن ابي الحديد گفته: اگر گويند حسن و حسين پسران پيغمبرند، گويم هستند چه خداوند كه در آيه مباهله فرمايد: اَبنآ ناجُز حسن و حسين را نخواسته، و خداوند عيسي را از ذريت ابراهيم شمرده و اهل لغت خلافي ندارند كه فرزندان دختر از نسل پدر دخترند، و اگر كسي گويد كه خداوند فرموده است: ما كان مُحَمَّدٌ اَبا اَحدٍ رِجالِكُمْ. يعني نيست محمد صلي الله عليه و آله پدر هيچيك از مردان شما در جواب گوئيم كه محمد را پدر ابراهيم ابن ماريه داني يا نداني بهر چه جواب دهد جواب من در حق حسن و حسين همان است. همانا اين آية مباركه در حق زيد بن حارثه وارد شده چه او را به سنَّت جاهليت فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله ميشمرند و خداوند در بطلان عقيدت ايشان اين آيه فرستاد كه محمد صلي الله عليه و آله پدر هيچيك از مردان شما نيست لكن نه آنست كه پدر فرزندان خود حسنين و ابراهيم نباشد. در جملهاي از كتب عامه روايت شده كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله دست حسنين را گرفت و فرمود در حالي كه اصحابش جمع بودند: اي قوم آنكس كه مرا دوست دارد و ايشان را و پدر و مادر ايشان را دوست دارد در قيامت با من در بهشت خواهد بود. و بعضي اين حديث را نظم كردهاند: اَخَذَ اْلَّنبِيُّ يَدَ الْحُسيْن وَ صِنْوِهِ يَوْماً وَ قالَ وَ صَحبَتُهُ في مَجْمَعً مَنْ وَدَّني يا قَومِ اَوْهذيْنِ اَو اَبَوَيهِما فَالْخُلْدُ مَسْكَنُهُ مَعي و روايت شده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله حسنين را بر پشت مبارك سوار كرد حسن را بر اضلاع راست و حسين را بر اضلاع چپ و لختي برفت و فرمود بهترين شترها شتر شما است و بهترين سوارها شمائيد و پدر شما فاضلتر از شما است. ابن شهر آشوب روايت كرده كه مردي در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله گناهي كرد و از بيم پنهان شد تا گاهي كه حسنين را يافت تنها، پس ايشان را برگرفت و بر دوش خود سوار كرد و به حضرت رسول صلي الله عليه و آله آورد و عرض كرد يا رسول الله اِنّي مُسْتَجيرٌ بِالله وَ بِهما يعني پناه آوردهام به خدا و اين دو فرزندان تو از آن گناه كه كردهام، رسول خدا صلي الله عليه و آله چنان بخنديد كه دست به دهان مبارك گذاشت و فرمود بر او كه آزادي و حسنين را فرمود كه شفاعت شما را قبول كردم در حق او پس اين آيه نازل شد وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ الآيه. و نيز ابن شهر آشوب از سلمان فارسي روايت كرده كه حضرت حسين عليه السلام بر ران رسول خداي صلي الله عليه و آله جاي داشت پيغمبر او را ميبوسيد و ميفرمود تو سيد پسر سيد و پدر ساداتي و امام پسر امام و پدر اماماني و حجت پسر حجت و پدر حجتهاي خدائي از صلب تو نه امام پديد آيند و نهم ايشان قائم آل محمد عليهم السلام است. و شيخ طوسي به سند صحيح روايت كرده است كه حضرت امام حسين عليه السلام دير به سخن آمد روزي حضرت رسول صلي الله عليه و آله آن حضرت را به مسجد برد و در پهلوي خويش بازداشت و تكبير نماز گفت امام حسين عليه السلام خواست موافقت نمايد درست نگفت حضرت از براي او بار ديگر تكبير گفت و او نتوانست باز حضرت مكرر كرد تا آنكه در مرتبة هفتم درست گفت به اين سبب هفت تكبير در افتتاح نماز سنت شد. و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه روزي جبرئيل به خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله آمد به صورت دحية كلبي و نزد آن حضرت نشسه بود كه ناگاه حسنين عليهماالسلام داخل شدند و چون جبرئيل را گمان دحيه ميكردند به نزديك او آمدند و از او هديه ميطلبيدند، جبرئيل دستي به سوي آسمان بلند كرد سيبي و بهي و اناري براي ايشان فرود آورد و به ايشان داد. چون آن ميوهها را ديدند شاد گرديدند و نزديك حضرت رسول صلي الله عليه و آله بردند حضرت از ايشان گرفت و بوئيد و به ايشان رد كرد. و فرمود كه به نزد پدر و مادر خويش ببريد و اگر اول به نزد پدر خود ببردي بهتر است. پس آنچه آن حضرت فرموده بود به عمل آوردند و به نزد پدر و مادر خويش ماندند تا رسول خدا صلي الله عليه و آله نزد ايشان رفت و همگي از آن ميوهها تناول كردند و هرچه ميخوردند به حال اول برميگشت و چيزي از آن كم نميشد و آن ميوهها به حال خود بود تا گاهي كه حضرت رسول «ص» از دنيا رفت و باز آنها نزد اهلبيت بود و تغييري در آنها بهم نرسيد تا آنكه حضرت فاطمه عليهاالسلام رحلت فرمود پس انار برطرف شد و چون حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شهيد شد به برطرف شد و سيب ماند آن سيب را حضرت امام حسن عليه السلام داشت تا آنكه به زهر شهيد شد و آسيبي به آن سيب نرسيد، بعد از آن نزد امام حسين عليه السلام بود. حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود وقتي كه پدرم در صحراي كربلا محصور اهل جور و جفا بود آن سيب را در دست داشت و هرگاه كه تشنگي بر او غالب ميشد آنرا ميبوئيد تا تشنگي آن حضرت تخفيف مييافت چون تشنگي بسيار بر آن حضرت غالب شد و دست از حيوه خود برداشت دندان بر آن سيب فرو برد چون شهيد شد هر چند آن سيب را طلب كردند نيافتند، پس آن حضرت فرمود كه من بوي آن سيب را از مرقد مطهر پدرم ميشنوم گاهي كه به زيارت او ميروم و هر كه شيعيان مخلص ما در وقت سحر به زيارت آن مرقد معطر برود بوي سيب را از آن ضريح منور ميشنود. و از امالي مفيد نيشابوري مرويست كه حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: برهنه مانده بود حضرت امام حسن و امام حسين عليهاالسلام و نزديك عيد بود پس حسنين عليهاالسلام به مادر خويش فاطمه عليهاالسلام گفتند اي مادر كودكان مدينه به جهت عيد خود را آرايش و زينت كردهاند پس چرا تو ما را به لباس آرايش نميكني و حال آنكه ما برهنهايم چنانكه ميبيني حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود اي نور ديدگان من همانا جامههاي شما نزد خياط است هرگاه دوخت و آوَرد، آرايش مي كنم شما را به آن روز عيد و ميخواست به اين سخن خوشدل كند ايشان را، پس شب عيد شد ديگر باره اعاده كردند كلام پيش را، گفتند امشب شب عيد است پس چه شد جامههاي ما؟ حضرت فاطمه گريست از حال ترحّم بر حال كودكان و فرمود اي نور ديدگان خوشدل باشيد هرگاه خياط آورد جامهها را زينت ميكنم شما را به آن انشاءالله، پس چون پاسي از شب گذشت ناگاه كوبيد در خانه را كوبندهاي فاطمه عليهاالسلام فرمود كيست؟ صدائي بلند شد كه، اي دختر پيغمبر خدا بگشا در را كه من خياط ميباشم جامههاي حسنين (ع) را آوردهام، حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود چون در را گشودم مردي ديدم با هيبت تمام و بوي خوش پس دستار بستهاي به من داد و برفت. پس فاطمه عليهاالسلام به خانه آمد گشود آن دستار را ديد در وي بود دو پيراهن و دو ذراعه و دو زير جامه و دو رداء و دو عامه و دو كفش، حضرت فاطمه عليهاالسلام بسي شاد و مسرور شد، پس حسنين عليهاالسلام را بيدار كرد و جامهها را به ايشان پوشانيد پس چون روز عيد شد پيغمبر صلي الله عليه و آله بر ايشان وارد شد و حسنين را برداشت و به سوي مادرشان برد، فرمود اي فاطمه آن خياطي كه جامهها را آورد شناختي؟ عرضه داشت نه به خدا سوگند نشناختم او را و نميدانستم كه من جامه نزد خياط داشته باشم خدا و رسول داناترند به اين مطلب فرمود اي فاطمه آن خياط نبود بلكه او رضوان خازن جنت بوده و جامهها از حلل بهشت بوده، خبر داد مرا جبرئيل از نزد پروردگار جهانيان. و قريب به اين حديث است خبري كه در منتخب روايت شده كه روز عيد حسنين عليهاالسلام به حضور مبارك رسول خدا صلي الله عليه و آله آمدند و لباس نو خواستند جبرئيل جامههاي دوختة سفيد براي ايشان آورد و حسنين (ع) خواهش لباس رنگين نمودند. رسول خدا صلي الله عليه و آله طشت آورد و حضرت جبرئيل آب ريخت حضرت مجتبي عليه السلام خواهش رنگ سبز نمود و حضرت سيدالشهداء عليه السلام خواهش رنگ سرخ نمود و جبرئيل گريه كرد و اخبار داد رسول خدا صلي الله عليه و آله را به شهادت آن دو سبط و اينكه حسن (ع) به زهر شهيد ميشود و بدن مباركش سبز شود و حضرت امام حسين (ع) آغشته به خون شهيد بود. عياشي و غير او روايت كردهاند كه روزي امام حسن عليه السلام به جمعي از مساكين گذشت كه عباهاي خود را افكنده بودند و نان خشكي در پيش داشتند و مي خوردند چون حضرت را ديدند او را دعوت كردند حضرت از اسب خويش فرود آمد و فرمود: خداوند متكبران را دوست نميدارد و نزد ايشان نشست و با ايشان تناول فرمود، پس به ايشان فرمود كه من چون دعوت شما را اجابت كردم شما نيز اجابت من كنيد و ايشان را به خانه برد و به جارية خويش فرمود كه هر چه براي مهمانان عزيز ذخيره كردهاي حاضر ساز و ايشان را ضيافت كرد و انعامات و نوازش كرده و روانه فرمود. و از وجود و سخاي آن حضرت روايت شده كه مرد عربي به مدينه آمد و پرسيد كه كريمترين مردم كيست؟ گفتند حسين بن علي عليه السلام، پس به جستجوي آن حضرت شد تا داخل مسجد شد ديد كه آن حضرت در نماز ايستاده پس شعري چند در مدح و سخاوت آن حضرت خواند. چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود كه اي قنبر آيا از مال حجاز چيزي به جاي مانده است؟ عرض كرد بلي چهار هزار دينار فرمود حاضر كن كه مردي كه احق است از ما به تصرف در آن حاضر گشته، پس به خانه رفت و رداي خود را كه از برد بود از تن بيرون كرد و آن دنانير را در برد پيچيد و پشت در ايستاد و از شرم روي اعرابي از قلت زر از شكاف در دست خود را بيرون كرد و آن زرها را به اعرابي عطا فرمود و شعري چند در عذرخواهي از اعرابي خواند اعرابي آن زرها را بگرفت و سخت بگريست، حضرت فرمود اي اعرابي گويا كم شمردي عطاي ما را كه ميگريي، عرض كرد بر اين ميگريم كه دست با اين وجود و سخا چگونه در ميان خاك خواهد شد. و مثل اين حكايت را از حضرت اما حسين عليه السلام نيز روايت كردهاند. مؤلف گويد كه: بسياري از فضائل است كه گاهي از امام حسن عليه السلام روايت ميشود و گاهي از امام حسين عليه السلام و اين ناشي از شباهت آن دو بزرگوار است در نام كه اگر ضبط نشود تصحيف و اشتباه ميشود. و در بعضي از كتب منقولست از عصام بن المصطلق شامي كه گفت داخل شدم در مدينة معظمه پس چون ديدم حسين بن علي عليه السلام را پس تعجب آورد مرا، روش نيكو و منظر پاكيزة او، پس حسد مرا واداشت كه ظاهر كنم آن بغض و عداوتي را كه در سينه داشتم از پدر او، پس نزديك او شدم و گفتم توئي پسر ابوتراب؟ (مؤلف گويد كه اهل شام از اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوتراب تعبير مي كردند و گمان ميكردند كه تنقيص آن جناب ميكنند باين لفظ و حال آنكه هر وقت ابوتراب ميگفتند گويا حلي و حلل به آن حضرت ميپوشانيدند). بالجمله عصام گفت: گفتم به امام حسين (ع) توئي پسر ابوتراب؟ فرمود بلي. قال فَبالَغْتُ في شَتْمِهِ وِ شَتْم آبيِه يعني هر چه توانستم دشنام و ناسزا به آن حضرت گفتم. فَنَظَرَ اِلَيَّ نَظْرهَ عاطِفٍ رًؤُفٍ پس نظري از روي عطوفت و مهرباني بر من كرد و فرمود: اعوذ باللهِ مِنَ الشَيْطانِ الرَّجيم بِسْم اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ خُذِ الْعَفْوَ وَ اْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضُ عَنِ الْجاهِليَ الآيات الي قوله ثُمَّ لايقصرُونَ. و اين آيات اشارتست مكارم اخلاق كه حق تعالي پيغمبرش را به آن تأديب فرمود از جمله آنكه از خلاق مردم اكتفا كند و متوقع زيادتر نباشد و بد را به بدي مكافات ندهد و از نادانان رو بگرداند و در مقام وسوسة شيطان پناه به خدا گيرد. ثُمَّ قالَ: خَفّضْ عَلَيْكَ اِسْتَغْفِرِ اللهِ لي وِلَكَ. پس فرمود به من آهسته كن و سبك و آسان كن كار را بر خود، طلب آمرزش كن از خدا براي من و براي خودت، همانا اگر طلب ياري كني از ما تو را ياري كنم و اگر عطا طلب كني ترا عطا كنم و اگر طلب ارشاد كني تو را ارشاد كنم. عصام گفت: من از گفته و تقصير خود پشيمان شدم و آن حضرت به فراست يافت پشيماني مرا فرمود: لاتَثْريبَ عَلَيْكُمْ الْيَوْمَ يَغْفِرُاللهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمْ الرّاحِمينَ. و اين آيه شريفه از زبان حضرت يوسف پيغمبر است به برادران خود كه در مقام عفو از آنها فرمود كه عتاب و ملامتي نيست بر شما، بيامرزد خداوند شماها را و اوست ارحم الراحمين. پس آن جناب فرمود به من كه اهل شامي تو؟ گفتم بلي فرمود شِنْشِنَه اعرفها مِنْ اخزم و اين مثلي است كه حضرت به آن تمثيل جست حاصل اينكه اين دشنام و ناسزا گفتن به ما، عادت و خوئيست در اهل شام كه معاويه در ميان آنها سنت كرده پس فرمود: حيّانا الله وً ايّاكَ هر حاجتي كه داري به نحو انبساط و گشاده روئي حاجت خود را از ما بخواه كه مييابي مرا در نزد افضل ظن خود به من انشاء الله تعالي. عصام گفت از اين اخلاق شريفة آن حضرت در مقابل آن جسارتها و دشنامها كه از من سر زد چنان زمين بر من تنگ شد كه دوست داشتم به زمين فرو بروم، لاجرم از نزد آن حضرت آهسته بيرون شدم در حالي كه پناه به مردم ميبردم به نحوي كه آن جناب ملتفت من نشود لكن بعد از آن مجلس نبود نزد من شخصي دوستتر از آن حضرت و از پدرش. از مقتل خوارزمي و جامع الاخبار روايت شده است كه مردي اعرابي به خدمت امام حسين عليه السلام آمد و گفت يابن رسول الله ضامن شدهام اداي ديت كامله را و اداي آن را قادر نيستم لاجرم با خود گفتم كه بايد سوال كرد از كريمترين مرد و كسي كريمتر از اهل بيت رسالت صلوات الله عليهم اجمعين گمان ندارم. حضرت فرمود: يا اخا العرب من سه مسئله از تو ميپرسم اگر يكي را جواب گفتي ثلث آن مال را به تو عطا ميكنم و اگر دو سوال را جواب دادي دو ثلث مال خواهي گرفت و اگر هر سه را جواب گفتي تمام آن مال را عطا خواهم كرد، اعرابي گفت يابن رسول الله چگونه روا باشد كه مثل تو كسي كه از اهل علم و شرفي از اين فدوي كه يك عرب بدوي بيش نيستم سوال كند؟ حضرت فرمود كه از جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: اَلمَعرُوف بِقَدرِ الْمَعرِفَه باب معروف و موهبت به اندازة معرفت بروي مردم گشاده بايد داشت، اعرابي عرض كرد هر چه خواهي سوال كن اگر دانم جواب ميگويم و اگرنه از حضرت شما فرا ميگيرم ولا قُوّه اِلاّ بِالله. حضرت فرمود كه افضل اعمال چيست؟ گفت: ايمان به خداوند تعالي. فرمود چه چيز مردم را از مهالك نجات ميدهد؟ عرض كرد توكل و اعتماد بر حق تعالي. فرمود زينت آدمي در چه چيز است؟ اعرابي گفت: علمي كه به آن عمل باشد. فرمود كه اگر بدين شرف دست نيابد؟ عرض كرد مالي كه با مروت و جوانمردي باشد. فرمود كه اگر اين را نداشته باشد؟ گفت فقر و پريشاني كه با آن صبر و شكيبائي باشد. فرمود اگر اينرا نيز نداشته باشد؟ اعرابي گفت كه صاعقهاي از آسمان فرود بيايد و او را بسوزاند كه او اهليت غير اين ندارد. پس حضرت خنديد و كيسهاي كه هزار دينار زر سرخ داشت نزد او افكند و انگشتري عطا كرد او را كه نگين آن دويست درهم قيمت داشت و فرمود كه به اين زرها ذمة خود را بري كن و اين خاتم را در نفقة خود صرف كن. اعرابي آن زرها را برداشت و اين آيه مباركه را تلاوت كرد: اَللهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه. و ابن شهر آشوب روايت كرده كه چون امام حسين عليه السلام شهيد شد بر پشت مبارك آن حضرت پينهها ديدند از حضرت امام زين العابدين عليه السلام پرسيدند كه اين چه اثر است؟ فرمود از بس كه انبانهاي طعام و ديگر اشياء چندان بر پشت مبارك كشيد و به خانة زنهاي بيوه و كودكان يتيم و فقراء و مساكين رسانيد اين پينهها پديد گشت. و از زهد و عبادت آن حضرت روايت شده است كه بيست و پنج حج پياده به جاي آورد و شتران و محملها از عقب او ميكشيدند و روزي به آن حضرت گفتند كه چه بسيار از پروردگار خود ترساني؟ فرمود كه از عذاب قيامت ايمن نيست مگر آنكه در دنيا از خدا بترسد. و سيد شريف زاهد ابوعبدالله محمدَ بن علي بن الحسن ابن عبدالرحمن علوي حسيني در كتاب تغازي روايت كرده از ابوحازم اعرج كه گفت حضرت امام حسين عليه السلام تعظيم ميكرد امام حسين عليه السلام را چنانكه گويا آن حضرت بزرگتر است از امام حسن عليه السلام. و از ابن عباس روايت كرده كه گفت سبب آنرا ميپرسيدم از امام حسن عليه السلام؟ فرمود كه از امام حسين عليه السلام هيبت ميبرم مانند هيبت اميرالمؤمنين عليه السلام، و ابن عباس گفته كه امام حسن عليه السلام با ما در مجلس نشسته بود هرگاه كه امام حسين عليه السلام ميآمد در آن مجلس حالش را تغيير ميداد به جهت احترام امام حسين عليه السلام. و به تحقيق بود حسين بن علي عليه السلام زاهد در دنيا در زمان كودكي و صغر سن و ابتداء امرش و استقبال جوانيش، ميخورد با اميرالمؤمنين عليه السلام از قوت مخصوص او، و شركت و همراهي ميكرد با آن حضرت در ضيق و تنگي و صبر آن حضرت و نمازش نزديك به نماز آن حضرت بود و خداوند قرار داده بود امام حسن و امام حسين عليهاالسلام را قدوه و مقتداي امت، لكن فرق گذاشته بود مابين ارادة آنها تا اقتدا كنند مردم به آن دو بزرگوار پس اگر هر دو به يك نحو و يك روش بودند مردم در ضيق واقع ميشدند. روايت شده از مسروق كه گفت: وارد شدم روز عرفه بر حسين بن علي عليه السلام و قدحهاي سويق مقابل آن حضرت و اصحابش گذاشته شده بود و قرآنها در كنار ايشان بود يعني روزه بودند و مشغول خواندن قرآن بودند، و منتظر افطار بودند كه به آن سويق افطار نمايند پس مسئلهاي چند از آن حضرت پرسيدم جواب فرمود آنگاه از خدمتش بيرون شدم پس از آن حضرت امام حسن عليه السلام رفتم ديدم مردم خدمت آن جناب ميرسند و خوانهاي طعام موجود و بر آنها طعام مهيا است و مردم از آنها ميخورند و با خود ميبرند، من چون چنين ديدم متغير شدم حضرت مرا ديد كه حالم تغيير كرده پرسيد اي مسروق چرا طعام نميخوري؟ گفتم اي آقا من روزه دارم و چيزي را متذكر شدم فرمود بگو آنچه در نظرت آمده، گفتم پناه ميبرم به خدا از آنكه شما يعني تو و برادرت اختلاف پيدا كنيد، داخل شدم بر حسين عليه السلام ديدم روزه است و منتظر افطار است و خدمت شما رسيدم شما را به اين حال ميبينم! حضرت چون اين را شنيد مرا به سينه چسبانيد فرمود يابن الاشرس ندانستي كه خداوند تعالي ما را دو مقتداي امت قرار داد، مرا قرار داد مقتداي افطار كنندگان از شما، و برادرم را مقتداي روزهداران شما تا در وسعت بوده باشيد. و روايت شده كه حضرت امام حسين عليه السلام در صورت و سيرت شبيهترين مردم بود. به حضرت رسالت صلي الله عليه و آله و در شبهاي تار نور از جبين مبين و پائين گردن آن حضرت ساطع بود و مردم آن حضرت را به آن نور ميشناختند. و در مناقب ابن شهر آشوب و ديگر كتب روايت شده كه حضرت فاطمه عليهاالسلام حسنين عليهماالسلام را به خدمت حضرت رسول «ص» آورد و عرض كرد يا رسول الله اين دو فرزند را عطائي و ميراثي بذل فرما، فرمود هيبت و سيادت خود را با حسن گذاشتم و شجاعت وجود خود را به حسين عطا كردم، عرض كرد راضي شدم. و به روايتي فرمود حسن را هيبت و حلم دادم و حسين را وجود و رحمت. و ابن طاوس از حذيفه روايت كرده است كه گفت شنيدم از حضرت حسن عليه السلام در زمان حضرت رسالت صلي الله عليه و آله در حالتي كه امام حسين عليه السلام كودك بود كه ميفرمود به خدا سوگند جمع خواهند شد براي ريختن خون من طاغيان بني اميه و سركردة ايشان عمر بن سعد خواهد بود، گفتم كه حضرت رسالت صلي الله عليه و آله ترا به اين مطلب خبر داده است فرمود كه نه پس من رفتم به خدمت رسول صلي الله عليه و آله و سخن آن حضرت را نقل كردم حضرت فرمود كه علم او علم من است. و ابن شهر آشوب از حضرت علي بن الحسين عليهماالسلام روايت كرده است كه فرمود در خدمت پدرم به جانب عراق بيرون شديم و در هيچ منزلي فرود نيامد و از آنجا كوچ نكرد مگر اينكه ياد مي كرد يحيي بن زكريا (ع) را و روزي فرمود كه از خواري و پستي دنيا است كه سر يحيي (ع) را براي زن زانيه از زناكاران بني اسرائيل به هديه فرستادند. و در احاديث معتبره از طريق خاصه و عامه روايت شده است كه بسيار بود كه حضرت فاطمه عليهماالسلام در خواب بود و حضرت امام حسين عليه السلام در گهواره ميگريست و جبرئيل گهواره آن حضرت را ميجنباند و با او سخن ميگفت و او را ساكت ميگردانيد چون فاطمه عليهماالسلام بيدار ميشد ميديد كه گهواره حسين (ع) ميجنبد و كسي با او سخن ميگويد و لكن شخصي نمايان نيست چون از حضرت رسالت ميپرسيد ميفرمود او جبرئيل است. برگرفته از کتاب منتهی الآمال، تألیف حاج شیخ عبّاس قمی |
||
|
+
تحرير دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 18:17 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
.... وقتی در بازیهای آسیایی قطر حسین رضازاده رو از جمهوری عربی ایران معرفی می کنند و اون غول مهربون فقط لبخند می زنه ........
.... وقتی فیلم سیصد رو می سازند و ایکی ثانیه تمام کوچه پس کوچه ها و سر همه گذرها این فیلم رو با زیر نویس فارسی می فروشن ...... .... وقتی در افتتاحیه بازیهای دوحه که رئیس جمهور هم میگن حضور داشته !! ابن سینا و فارابی رو دانشمندان بزرگ عربی معرفی می کنند ..... .... وقتی رئیس جمهور اعلام کنه دنیا می ترسد که ما الگوی اونها بشیم ..... .... وقتی نامه رئیس جمهور معجزه قرن به بوش و مرکل و پاپ بی جواب می مونه ..... .... وقتی پس از مراسم اعدام صدام / فلسطینیهای مظلوم که تا دیروز و شاید پس فردا پول تو جیبی و خرجشون با ماست عزاداری می کنند و به ایرانیها و شیعیان بد و بیراه می گن .... .... وقتی ملوانان ارتش پیر استعماری که به مرزهای آبی ایران تجاوز کرده بودند رو رئیس جمهور با هدیه و روبوسی و عکس یادگاری بدرقه می کنه .... .... وقتی ..... .... وقتی ..... .... و وقتی هزاران اتفاق ریز و درشت دیگه می خوان آستانه تحمل ما ایرانیها رو بالا ببرن چرا وقتی یه سردار نیروی انتظامی که تنها سمتش رئیس پلیس امنیت اخلاقی نیروی انتظامی هست خلیج فارس رو خلیج عربی اعلام می کنه و خبر ۲۱ هم به همین راحتی مصاحبه ایشون رو پخش می کنه و فواد بابان هم فقط عذر می خواد و به احتمال ۱۰۳/۴ درصد آب هم از آب تکون نمی خوره چرا ما باید اینقدر حرص بخوریم ..... بابا این حرف رو عربها سالهاست که دارن می زنند و ما فقط اعتراض می کنیم حالا به ایشون هم اعتراض کنیم حداکثر .... بیایید یه مقدار آستانه تحمل رو بالا ببریم . مثل نمونه های فوق که از خودمون خویشتنداری زیادی نشون دادیم . چه قدر ما خوبیم خدا وکیلی ............ |
||
|
+
تحرير جمعه 16 شهریور1386ساعت 16:53 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
علامه مجلسی میگوید :
بسم الله الرحمن الرحیم؛سپاس و ستایش مخصوص خداوندی است که نعمت معرفت به ما ارزانی داشت و توفیق پیروی از اشرف مخلوقات برگزیده کاینات حضرت محمد بن عبدالله (ص) را به ما عنایت فرمود. و ما را به محبت و مودت امیرالمؤمنین (ع) و دیگر پیشوایان معصوم از اهل بیت پیامبر (ص) مفتخر و مخصوص گردانید . پس از حمد و ثنا، در خزانه امیرمومنان، پیشوای پرهیزکاران، سرور اوصیا و حجت پروردگار جهانیان حضرت علی بن ابی طالب (ع) رسالهای یافتم به خط شیخ فاضل عالم عامل « فضل بن یحیی بن علی طیبی کوفی» که متن آن چنین است: "پس از حمد پروردگار و درود بر پیامبر و اهل بیت آن حضرت، این بنده محتاج به عفو پروردگار فضل بن یحیی بن علی طیبی کوفی چنین گوید که از شیخ شمس الدین بن نجیح حلی و شیخ جلال الدین عبدالله بن حرام حلی در نیمه شعبان سال 699هـ هجری حکایت عجیبی که زین الدین علی بن فاضل مازندرانی درجزیره خضرا دیده بود شنیدم. با شنیدن داستان شوق عجیبی در من ایجاد شد که به خدمت شیخ زین الدین بروم و داستان را از خودش بشنوم و واسطهای در بین نباشد.پس از جستجو از مکان او، مطلع شدم که او اوایل شوال همان سال (699 هـ) به حله مسافرت کرده است. من نیز راهی حله شدم و او را در منزل فخر الدین ملاقات نمودم. از او خواستم آنچه را برای شیخ شمس الدین و شیخ جلال الدین حلی نقل کرده برای من هم تعریف کند. شیخ زینالدین، حکایت خود را از آغاز تا انجام در منزل سید فخر الدین و در حضور او و گروهی از علمای حله که برای زیارت شیخ آمده بودند، برای من نقل کرد.متن حکایت به طور خلاصه چنین است: «من در دمشق خدمت شیخ « عبدالرحیم حنفی» و شیخ « زین الدین علی اندلسی» به تحصیل علوم اشتغال داشتم. شیخ زین الدین اندلسی مردی خوش اخلاق و نسبت به شیعه و علمای امامیه خوش بین بود و به آنان احترام میگذاشت. ویژگیهای اخلاقی او باعث شد که از دیگر اساتید بریدم و همه درسهایم را در خدمت ایشان تحصیل کردم. مدتها از حضورش استفاده کردم تا این که ;برای او مسافرتی به مصر پیش آمد. به دلیل محبت فراوانی که در میان ما بود مفارقت او بر من و مفارقت من بر او سخت گران آمد. بنابراین تصمیم گرفت مرا نیز با خود به مصر ببرد. مسافرت خوشی داشتیم تا به قاهره رسیدیم. مدت 9 ماه در آنجا به بهترین وجه زندگی کردیم. در یکی از روزها استادم نامهای از پدرش دریافت کرد که نوشته بود شدیداً بیمارم و آرزو دارم پیش از مرگ تو را ملاقات کنم. استاد از نامه پدر گریه کرد و تصمیم گرفت که به اندلس سفر کند و من در این سفر با او همراه شدم. هنگامی که به اولین قریه جزیره رسیدیم من شدیداً بیمار شدم به طوری که قادر به حرکت نبودم. استاد از وضع من بسیار ناراحت شد. مرا به خطیب قریه سپرد تا از من پرستاری کند و خودش به سوی شهر حرکت نمودبیماری من سه روز طول کشید و سپس حالم روبه بهبودی نهاد. از منزل خارج شدم و در کوچههای قریه گردش کردم. در آنجا قافلههایی را دیدم که از کوههای اطراف آمده بودند و اجناسی را با خود آورده بودند. از احوال آنها جویا شدم. گفتند اینها از سرزمین بربر که نزدیک جزیره شیعیان است میایند. وقتی نام جزایر شیعیان را شنیدم مشتاق شدم که آنجا را ببینم. گفتند از اینجا تا آن جزایر بیستوپنج روز راه است من به راه افتادم تا این که ;به جزیره رافضیان (شیعیان) رسیدم. این جزیره دارای چهار قلعه و برجهای بلند و محکمی بود. از دروازه بزرگ شهر که دروازه بربر نام داشت وارد شدم. به مسجد رفتم صدای موذن را شنیدم که به شیوه شیعیان اذان گفت و بعد از آن برای تعجیل فرج امام زمان (عج) دعا کرد. از خوشحالی گریهام گرفت . مردم به مسجد آمدند و بر طبق تعالیم اهل بیت (ع) وضو گرفتند. مرد خوشرویی از میان آنها وارد محراب شد و مردم نماز را به او اقتدا کردند بعد از فراغ از نماز احوال من را جویا شدند. گفتم: از عراق هستم و به یکتایی خدا و رسالت پیامبر(ص) گواهی میدهم. وقتی فهمیدند که من هم مانند آنها شیعه هستم با عنایت خاصی به من توجه کردند و محلی را در یکی از گوشههای مسجد به من اختصاص دادند. در مدت اقامت من در آن شهر، امام مسجد همواره با من بود. یک روز از امام مسجد پرسیدم: در این شهر زراعتی نمیبینم، پس آذوقه شما از کجا می اید.گفت: از جزیره خضراء در آبهای سفید. گفتم: سالی چند بار آذوقه برای شما میاید؟ گفت: دو بار. بار اول آمده و بار دوم آن ، چهار ماه دیگر خواهد بود.من از طولانی بودن مدت، اندوهگین شدم، مدت چهل روز آنجا اقامت کردم . عصر روز چهلم احساس کردم که دلم گرفته به کنار دریا رفتم. به طرف مغرب که گفته بودند آذوقهها از آن سمت میاید نگریستم. از دور چیزی در حال حرکت دیدم. به مردم آنجا گفتم من چیزی می بینم، گفتند: اینها کشتیهایی هستند که هر سال از شهرهای فرزندان امام زمان(عج) به سوی ما میایند; طولی نکشید که هفت کشتی یکی بعد از دیگری وارد شد، از کشتی بزرگی مرد خوش سیمایی پیاده شد. به مسجد آمده , طبق فقه شیعه وضو گرفت و نماز ظهر و عصر را خواند؛ چون از نماز فارغ شد روبه من کرد و اسم خودم و پدرم را ذکر کرد. از این حادثه تعجبکردم.گفتم: شاید در سفر از شام تا مصر و اندلس با اسم من آشنا شدهای؟ گفت: نه، بلکه نام تو و پدرت و خصوصیاتت از پیش به من رسیده است او یک هفته آنجا اقامت کرد و آذوقه را به صاحبانشان رسانید. آنگاه عازم حرکت شد. من نیز که بسیار مشتاق رفتن به آنجا شده بودم از او خواستم تا مرا با خود ببرد و او پذیرفت. با هم حرکت کردیم . بعد از این که ;مدت شانزده روز در دریا حرکت کردیم، در وسط دریا آبهای سفیدی نظر مرا جلب کرد. آن شیخ که نامش محمد بود به من گفت: چه موضوعی نظرت را جلب نموده است گفتم: آبهای این نقطه رنگ دیگری دارد؟ گفت: اینجا بحر ابیض «دریای سفید» است و این هم جزیره خضراء میباشد. این آبها همانند دیوار, اطراف جزیره را احاطه نموده است و حکمت خدا بر این قرار گرفته که کشتیهای دشمنان ما در صورتی که بخواهند به این نقطه نزدیک شوند ، به برکت صاحبالزمان (عج) غرق گردند. بعد از این که ;آبهای سفید را پیمودیم به جزیره خضراء رسیدیم. از کشتی پیاده و وارد شهر شدیم. این شهر میان هفت قلعه استوار قرار گرفته بود و آبشارها و چشمه سارها در خود داشت و بسیار شهر زیبایی بود مدتی را در منزل شیخ محمد استراحت کرده , به مسجد رفتیم. در مسجد جمعیت انبوهی حضور داشت. در میان آنها مردی نشسته بود ، بسیار با وقار، متین و با هیبت. مردم او را شیخ شمسالدین محمد عالم میخواندند و نزدش علوم قرآنی و فقه و اصول دین میآموختند. زمانی که به محضر سید شرفیاب شدم به من خوشامد گفت و احوالم را پرسید و در یکی از حجرات مسجد جایی برایم تهیه نمود. من در آنجا استراحت میکردم و غذا را با سید شمس الدین و یارانش ;صرف میکردم. هجده روز بدین گونه گذشت. در نخستین نماز جمعه که در محضر جناب سید برگزار شد دیدم که سید جمعه را به عنوان دو رکعت واجب ادا کرد. من از ایشان پیروی نموده نماز را با ایشان ادا کردم. چون از نماز فارغ شد به ایشان گفتم: مگر زمان حضور امام (عج) است که نماز را واجب میخوانید. پاسخ داد: خیر، ولی من نایب خاص آن حضرت هستم. از او پرسیدم: ایا امام زمان را دیدهای؟ فرمود: نه، ولی پدرم میگفت که صدای آن حضرت را شنیده ولی آن حضرت را ندیده است. اما جدم هم شخص آن حضرت را دیده و هم صدایش را شنیده است.بعد از آن سید شمسالدین دست مرا گرفت و به خارج از شهر برد و به سوی بستانها رفتیم. در بستان در حال قدم زدن بودیم که مرد خوش سیمایی با دو قطعه جامه از پشم سفید از نزدیکی ما گذشت. از سید پرسیدم این مرد کیست؟ فرمود: این کوه بلند را میبینی؟ گفتم: آری. فرمود: در وسط این کوه، مکانی زیبا و چشمه آبی گوارا، زیر درختان وجود دارد و در آنجا قبهای است که از آجر ساخته شده است. این مرد با رفیق دیگرش، خادم آن قبه و بارگاه است. من هر صبح جمعه به آنجا میروم و امام زمان (ع) را زیارت میکنم، در آنجا دو رکعت نماز میخوانم و ورقهای مییابم که هر چه نیاز داشته باشم،در آن نوشته شده است و هر حادثهای که پیش اید و هر محکمهای که در بین مومنان انجام دهم حکمش را در آن مییابم و به آن عمل میکنم. تو نیز شایسته است آنجا بروی و امام (ع) را زیارت کنی من به سوی آن کوه حرکت نمودم. قبه را همانطور یافتم که برایم توصیف کرده بود. همان دو خادم را آنجا دیدم. خواستار ملاقات با امام زمان شدم. گفتند: غیر ممکن است و ما مأذون نیستیم. گفتم: پس برایم دعا کنید. پس از کوه پائین آمدم و به منزل شمسالدین رفتم. در خانه نبود. بنابراین به خانه شیخ محمد که در کشتی با من بود رفتم و جریان کوه را برایش تعریف کردم و گفتم که آن دو خادم به من اجازه ملاقات ندادند. شیخ محمد به من گفت: هیچ کس حق ندارد به آن مکان برود جز شیخ شمسالدین. او از فرزندان امام (عج) است و بین او و امام زمان (ع) 5 واسطه است بعد از آن از او اجازه خواستم که برخی مسائل مشکل دینی را از او سوال کنم و قرآن را در محضرش بخوانم. گفت اگر چنین ضرورتی هست از قرآن شروع کن. من شروع کردم به خواندن و در بین قرائت ، اختلاف قراء را هم ذکر میکردم. سید به من گفت: ما اینها را نمیشناسیم . قرآن ما مطابق قرآن علی بن ابی طالب است. گفتم: چرا بعضی ایات قرآن ربطی به ما قبل و ما بعدشان ندارد؟ گفت: آری، چنین است و جریان جمع آوری قرآن به وسیله ابو بکر و نپذیرفتن قرآن علی بن ابیطالب را تعریف نمود او گفت: وقتی علی(ع) قرآن را بر ابوبکر و عمر عرضه کرد آنها گفتند ما به قرآن تو نیازی نداریم. آنگاه ابوبکر در میان مسلمانان اعلام کرد که هر کس ایه یا سورهای از قرآن در اختیار دارد نزد من بیاورد. سپس ابوبکر ,ابوعبیده جراح، عثمان، سعد بن ابی وقاص، معاویه بن ابی سفیان، عبدالرحمنبن عوف، طلحه بن عبیدلله، ابو سعید خدری، حسان بن ثابت و جماعتی دیگر از مسلمانان گرد هم آمدند و این قرآن را جمعآوری کردند و در هنگام جمع آوری, ایاتی را که خطاهایشان را در غصب خلافت آشکار میکرد از قرآن حذف کردند. از این رو ایات قرآن را غیر مرتبط میبینی از جناب شمسالدین مسائل بسیاری پرسیدم. گفتم: سید من! علمای شیعه حدیثی را از امام نقل میکنند که خمس را به شیعیان خود از اولاد علی (ع) مباح ساخته است. فرمود: بلی چنین است. آنگاه مسائل و سخنان دیگری را از سید نقل میکند ومی گوید:تو نیز تا کنون امام زمان را 2 بار دیده ای از او خواهش کردم اجازه دهد تا زمان ظهور، نزد آنان بمانم. اما سید شمسالدین گفت: به ما دستور رسیده که شما به وطن خود بازگردید. بسیار اندوهگین شدم . گفتم: ایا اجازه میدهید همه آنچه را دیدهام، باز گو کنم؟ فرمود: آری اما فقط برای مؤمنان جز فلان و فلان را! آنگاه مطلبی را که نباید برای دیگران نقل کنم، برایم مشخص کرد به او گفتم سرور من؛ میشود به جمال عالم آرای حضرت ولی عصر (ع) نگاه کرد؟ گفت نه؛ ولی بدان که هر بنده مؤمنی او را میبیند ولی نمیشناسد. گفتم: من از بندگان مخلص آقا هستم ولی آن حضرت را ندیدهام! فرمود: شما دو بار ایشان را دیدهای و سپس آن دو زمان را برایم برشمرد بعد از این ماجرا ، سید به من دستور داد که در مراجعت درنگ نکنم و در بلاد مغرب توقف نکنم سپس پنج درهم به من عنایت فرمود که من همچنان آنها را برای برکت نزد خود محفوظ داشتهام; یحیی بن طیبی میگوید: شیخ زینالدین علی بن فاضل گفت: در جزیره خضراء فقط نام پنج نفر از علمای شیعه مطرح بود: سید مرتضی, شیخ طوسی, محمد بن یعقوب کلینی, ابن بابویه, ابوالقاسم جعفربن اسماعیل حلی.این آخرین مطلبی است که از علی بن فاضل شنیدم.
آیا جزیره خضرا در مثلث برمودا قرار دارد؟ داستان جزیره خضراء حکایت از آن می کند که: زین الدین علی بن فاضل مازندارنی،درسال690 هجری به اقیانوس اطلس سفر کرده،و از سرزمین بربر سه روز با کشتی در دل اقیانوس رفته،تابه جزایر روافض (جزایر شیعیان)رسیده است در آنجا مطلع شده که جزیره ای به نام خضراء وجود دارد که اولاد حضرت ولیعصر(عج) در آنجا زندگی می کنند.مدت چهل روز در آنجا اقامت نموده سرانجام بعد از چهل روز هفت کشتی مواد غذائی از جزیره خضراء به این جزیره آمده است . نا خدای کشتی او را با نام و نام پدر صدا زده و گفته مشخصات تو را به من گفته اند و اجازه دادند که تو را به جزیره خضراء ببرم. بعد از شانزده روز دریا نوردی سرانجام به «آبهای سفید» رسیدند .علی بن فاضل نقل می کند که وقتی به این آب سفید رسیدیم پرسیدم چرا این آب سفید هست ؛ ناخدا گفت: «کشتی دشمنان ما هنگامی گه وارد این آبهای سفید بشوند، هرچه محکم باشند،از برکت مولای ما حضرت صاحب الزمان(عج) غرق شوند» واین دقیقا همان مطلبی هست که در گزارش خلبانان و ملوانان از «مثلث برمودا » به دست ما رسیده است . آبهای سفید: کریستف کلمب اولین کسی هست که متوجه درخشش ناشناخته دریا در این ناحیه شد. او بر عرشه کشتی سانتاریما،در 11 اکتبر 1492میلادی،دو ساعت بعد از غروب آفتاب متوجه آبهای سفید و درخشان «باهاما» در لبه غربی دریای «سارگاسو» شد. درخشندگی آبهای سفید ، در سطحی است که از سطح آب و فضا قابل مشاهد است. فضانوردان آپولو 12 درخشش آبهای سفید مثلث برمودا را به عنوان آخرین نور قابل رویت از زمین مشاهده کردند. جالب توجه و شایان دقت هست هر کجا از مثلث سخن گفته شد از آب ها سفید هم سخن گفته شده.چارلز برلیتز می گوید: جالب است در این باره گفته شود ، که وضعیت آبهای مرموز که «کریستف کلمب»و فضانوردان اخیر ، متّفقاً به آن اشاره کرده اند به عملکرد نیروی یاد شده، ارتباط دارد.در آخرین پرواز 19 تایلور از آبهای سفید سخن به میان آمده،او می گوید:« ما کاملا گم شده ایم . ما وارد آبهای سفید شده ایم»دیگر پیامی از او شنیده نشد. یکبار دیگر سخنان علی بن فاضل را به یاد می آوریم که از ناخدای کشتی نقل می کند:«این آبهای سفید چون دیوار جزیره خضراء را احاطه کرده،کشتی های دشمنان ما هر چه قدر هم محکم باشند وقتی وارد این آبها بشوند غرق می شوند ، به برکت مولای ما حضرت صاحب الزمان». نور سبز: حالا کمی در مورد نور سبز مثلث برمودا و جزیر خضراء سخن می گویم.پس برخورد با حوادثی که در آنها از «نور سبز» گفته شد، یک مرتبه این سئوال در ذهنمان پدید می آید :راستی چرا به جزیره خضرا، خضرا می گویند؟آیا برای این هست که سرسبز و خرم هست؟همه جزیره های روی زمین سرسبز و خرم هست پس باید دلیل دیگری داشته باشد. شاید جزیره خضرا درخشش سبزی دارد و به همین جهت خضراء نامیده می شود. جالب توجه و شایان دقت هست که گروهی هواپیماهای اکتشافی در اقیانوس اطلس بر فراز مثلث برمودا به پرواز درآمدند و به مصیبت دیگر هواپیماها مبتلا شدند.در آخرین پیامی که تونستن به زمین مخابره کنند چنین هست: -دیگر هواپیما در اختیار ما نیست ! همه دستگاهها از کار افتاده است ! ما روی آب های سفید هستیم ! -جزیره ای می بینم که در وسط آب های سفید است ولی نور سبز رنگی آنرا احاطه کرده است که نمی توانیم از آن فیلمبردای کنیم!!!سپس ارتباط برای همیشه قطع شد و دیگر خبری از آن ها نشد.جالبتر اینکه عین همین پیام از دیگر هواپیماهای دیگر نیز دریافت شد.! اینجاست که سرنخ دیگری به دست می آید و این احتمال قوت می گیرد که شاید «جزیره خضرا»در اقیانوس اطلس و در مثلث برمودا باشد و همه این حوادث مربوط به همان نیروی غیبی الهی باشد و پژوهشگران حق داشته باشند که چیزی از حوادث مثلث را نتوانند توجیه کنند. تذکر لازم:یاد آوری این نکته ضروری هست که هرگز ادعا نمی کنم جزیره خضراء همان مثلث برمودا است.بلکه به عنوان یک احتمال مطرح کرده تا شاید پژوهشگران به نتیجه قطعی برسند و آنرا به طور قطع اثبات یا نفی کنند و نیز اینکه در هنگام خواندن این مطالب به یاد بقیه الله (عج) باشیم که یاد آن مهر تابان روح را صفا و دل را جلا می بخشد اما این مکان را به عنوان محل فرود یوفوها هم می دانند.... موجودات فضایی که علم ما چندان آشنایی با آنان ندارد و نمی دانیم که واقعا آنان برای چه ماموریتی به زمین می آیند و چگونه امواج را در خدمت اهداف به نظر من "انسان دوستانه" خود قرار داده اند....... ... هرکجا هست خدایا به سلامت دارش ..... |
||
|
+
تحرير جمعه 16 شهریور1386ساعت 16:26 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
اقامتگاه حضرت از مسائلى كه درباره امام زمان(ع) مطرح است، مكان و محل زندگی ايشان است. رواياتى كه دراين زمينه وجود دارد سه دسته اند: 1.برخی ازآن ها محل خاصى را تعيين نمی كند وجايگاه حضرت را در بيابان ها وكوه ها معرفى می كند.ازآن جمله، حضرت مهدى(1) به پسر مهزيار مى فرمايد: فرزند مهزيار! پدرم امام حسن(ع) از من پيمان گرفت... و فرمان داد كه براى سكونت، كوه هاى سخت وسرزمين هاى خشك ودور دست را برگزينم. (1) اين بخش از روايات گوياى آن است كه حضرت ازحوزه دسترسى مردم به دوراست و به سختى و دشوارى زندگى می كند وكسی ازمحل زندگى وى آگاه نيست. 2. برخى روايات، منطقه خاصى را به عنوان محل سكونت آن حضرت نام مى برند ومحدوده آن را نيز تعيين می كنند: الف. مدینه و پیرامون آن : ابی بصیر می گوید از امام باقر(ع) شنيدم كه فرمود: صاحب الزمان را عزلت وغيبتی است كه درآن، نيرومنداست به سى نفرى كه با حضرت هستند ووحشت وتنهايى را از وى دور می كنند، و خوب جايگاهی است مدينه(2). روايت دیگرى است كه مكان حضرت را كوه رضوى، دراطراف مدينه نام مى برد راوى می گويد: با امام صادق(ع) از مدينه خارج شديم، به روحاء اطراف مدينه كه رسيديم، حضرت نگاهش را به كوهى دوخت و مدت زمانی ادامه داد... و فرمود:اين كوه رضوى نام دارد. خوب پناهگاهی است براى خائف امام زمان (ع) در غيبت صغرى وكبرى. (3) ب. مکه و پیرامون آن : برخى روايات استفاده مى شود كه آن حضرت در مكانى به نام ذى طوى پیرامون مكه زندگى می كند واز همان جا نيز همراه يارانش قيام خواهدكرد. امام باقر(ع) فرمود: امام زمان(ع) را غيبتی است در بعضی از دره ها واشاره كرد به منطقه ذى طوى (4). درادامه اين روايت و روايات ديگر، محل ظهور و خروج آن حضرت و مركز تجمع ياران و دوستان وى نيز، همين منطقه ياد شده است. (5) ج. دسته سوم اخبارىايست كه مانند دسته اول، جايگاهى خاص را نام نمى برد، ولی از وى به عنوان فردى كه با مردم حشر و نشر دارد و به گونه ناشناس زندگى می كند، نام برده است. امام صادق(ع) مى فرمايد: صاحب الامر(ع) در ميان مردم رفت وآمد می كند، در بازار قدم مى زند، لكن او را نمى شناسند تا زمانى كه خداوند به وى اذن دهد تا خود را معرفى كند... (6) بين اين سه دسته از روايات، تضاد وتنافى نيست نام بردن مكانى خاص، با زندگى به شكل ناشناس قابل جمع است انتخاب کوه ها و مکانهای دست نیافتنی در حال ضرورت و نیاز نیز امری است طبیعی و موافق با اصل تقیه.(7)
|
||
|
+
تحرير پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 13:5 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
"M, .mM" | ||