تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده
سلام آشنا ، خوش آمدی
این پیام کوتاه یا SMS يا پيامك امروز به دستم رسيد:

مي گن وقتي آب خوردي بگو يا حسين ، اما اين روزها كه آب رو مي بيني و نمي توني بخوري بگو يا ابوالفضل

+ تحرير  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 10:58  به قلم  میم صاد  | 

 در بيان فضائل و مناقب و مكارم اخلاق آن حضرت

از اربعين مؤذن و تاريخ خطيب و غيره نقل شده كه جابر روايت كرده كه رسول خدا صلي الله عليه و‌ آله فرمود: خداي تبارك و تعالي فرزندان هر پيغمبري را از صلب او آورد و فرزندان مرا از صلب من و از صلب علي بن ابيطالب (ع) آفريد، به درستي كه فرزندان هر مادري نسبت به سوي پدر دهنده مگر اولاد فاطمه كه من پدر ايشانم.

مؤلف گويد: از اين قبيل احاديث بسيار است كه دلالت دارد بر آنكه حسنين عليهماالسلام دو فرزند پيغمبر (ص) مي‌باشند و اميرالمؤمنين سلام الله عليه در جنگ صفين هنگامي كه حضرت حسين عليه السلام سرعت كرد از براي جنگ با معاويه فرمود باز داريد حسن را و مگذاريد كه به سوي جنگ رود چه من دريغ دارم و بيمناكم كه حسن و حسين كشته شوند و نسل رسول خدا منقطع گردد.

ابن ابي الحديد گفته: اگر گويند حسن و حسين پسران پيغمبرند، گويم هستند چه خداوند كه در آيه مباهله فرمايد: اَبنآ ناجُز حسن و حسين را نخواسته، و خداوند عيسي را از ذريت ابراهيم شمرده و اهل لغت خلافي ندارند كه فرزندان دختر از نسل پدر دخترند، و اگر كسي گويد كه خداوند فرموده است:

ما كان مُحَمَّدٌ اَبا اَحدٍ رِجالِكُمْ. يعني نيست محمد صلي الله عليه و آله پدر هيچيك از مردان شما در جواب گوئيم كه محمد را پدر ابراهيم ابن ماريه داني يا نداني بهر چه جواب دهد جواب من در حق حسن و حسين همان است.

همانا اين آية مباركه در حق زيد بن حارثه وارد شده چه او را به سنَّت جاهليت فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله مي‌شمرند و خداوند در بطلان عقيدت ايشان اين آيه فرستاد كه محمد صلي الله عليه و آله پدر هيچيك از مردان شما نيست لكن نه آنست كه پدر فرزندان خود حسنين و ابراهيم نباشد.

در جمله‌اي از كتب عامه روايت شده كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله دست حسنين را گرفت و فرمود در حالي كه اصحابش جمع بودند:

اي قوم آنكس كه مرا دوست دارد و ايشان را و پدر و مادر ايشان را دوست دارد در قيامت با من در بهشت خواهد بود. و بعضي اين حديث را نظم كرده‌اند:

      اَخَذَ اْلَّنبِيُّ يَدَ الْحُسيْن وَ صِنْوِهِ             يَوْماً وَ قالَ وَ صَحبَتُهُ في مَجْمَعً

      مَنْ وَدَّني يا قَومِ اَوْهذيْنِ اَو                    اَبَوَيهِما فَالْخُلْدُ مَسْكَنُهُ مَعي

و روايت شده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله حسنين را بر پشت مبارك سوار كرد حسن را بر اضلاع راست و حسين را بر اضلاع چپ و لختي برفت و فرمود بهترين شترها شتر شما است و بهترين سوارها شمائيد و پدر شما فاضلتر از شما است.

ابن شهر آشوب روايت كرده كه مردي در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله گناهي كرد و از بيم پنهان شد تا گاهي كه حسنين را يافت تنها، پس ايشان را برگرفت و بر دوش خود سوار كرد و به حضرت رسول صلي الله عليه و آله آورد و عرض كرد يا رسول الله اِنّي مُسْتَجيرٌ بِالله وَ بِهما يعني پناه آورده‌ام به خدا و اين دو فرزندان تو از آن گناه كه كرده‌ام، رسول خدا صلي الله عليه و آله چنان بخنديد كه دست به دهان مبارك گذاشت و فرمود بر او كه آزادي و حسنين را فرمود كه شفاعت شما را قبول كردم در حق او پس اين آيه نازل شد وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ الآيه.

و نيز ابن شهر آشوب از سلمان فارسي روايت كرده كه حضرت حسين عليه السلام بر ران رسول خداي صلي الله عليه و آله جاي داشت پيغمبر او را مي‌بوسيد و مي‌فرمود تو سيد پسر سيد و پدر ساداتي و امام پسر امام و پدر اماماني و حجت پسر حجت و پدر حجتهاي خدائي از صلب تو نه امام پديد آيند و نهم ايشان قائم آل محمد عليهم السلام است. و شيخ طوسي به سند صحيح روايت كرده است كه حضرت امام حسين عليه السلام دير به سخن آمد روزي حضرت رسول صلي الله عليه و آله آن حضرت را به مسجد برد و در پهلوي خويش بازداشت و تكبير نماز گفت امام حسين عليه السلام خواست موافقت نمايد درست نگفت حضرت از براي او بار ديگر تكبير گفت و او نتوانست باز حضرت مكرر كرد تا آنكه در مرتبة هفتم درست گفت به اين سبب هفت تكبير در افتتاح نماز سنت شد.

و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه روزي جبرئيل به خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله آمد به صورت دحية كلبي و نزد آن حضرت نشسه بود كه ناگاه حسنين عليهماالسلام داخل شدند و چون جبرئيل را گمان دحيه مي‌كردند به نزديك او آمدند و از او هديه مي‌طلبيدند، جبرئيل دستي به سوي آسمان بلند كرد سيبي و  بهي و اناري براي ايشان فرود آورد و به ايشان داد. چون آن ميوه‌ها را ديدند شاد گرديدند و نزديك حضرت رسول صلي الله عليه و آله بردند حضرت از ايشان گرفت و بوئيد و به ايشان رد كرد. و فرمود كه به نزد پدر و مادر خويش ببريد و اگر اول به نزد پدر خود ببردي بهتر است. پس آنچه آن حضرت فرموده بود به عمل آوردند و به نزد پدر و مادر خويش ماندند تا رسول خدا صلي الله عليه و آله نزد ايشان رفت و همگي از آن ميوه‌ها تناول كردند و هرچه مي‌خوردند به حال اول برمي‌گشت و چيزي از آن كم نمي‌شد و آن ميوه‌ها به حال خود بود تا گاهي كه حضرت رسول «ص» از دنيا رفت و باز آنها نزد اهلبيت بود و تغييري در آنها بهم نرسيد تا آنكه حضرت فاطمه عليهاالسلام رحلت فرمود پس انار برطرف شد و چون حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شهيد شد به برطرف شد و سيب ماند آن سيب را حضرت امام حسن عليه السلام داشت تا آنكه به زهر شهيد شد و آسيبي به آن سيب نرسيد، بعد از آن نزد امام حسين عليه السلام بود.

حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود وقتي كه پدرم در صحراي كربلا محصور اهل جور و جفا بود آن سيب را در دست داشت و هرگاه كه تشنگي بر او غالب مي‌شد آنرا مي‌بوئيد تا تشنگي آن حضرت تخفيف مي‌يافت چون تشنگي بسيار بر آن حضرت غالب شد و دست از حيوه خود برداشت دندان بر آن سيب فرو برد چون شهيد شد هر چند آن سيب را طلب كردند نيافتند، پس آن حضرت فرمود كه من بوي آن سيب را از مرقد مطهر پدرم مي‌شنوم گاهي كه به زيارت او مي‌روم و هر كه شيعيان مخلص ما در وقت سحر به زيارت آن مرقد معطر برود بوي سيب را از آن ضريح منور مي‌شنود.

و از امالي مفيد نيشابوري مرويست كه حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: برهنه مانده بود حضرت امام حسن و امام حسين عليهاالسلام و نزديك عيد بود پس حسنين عليهاالسلام به مادر خويش فاطمه عليهاالسلام گفتند اي مادر كودكان مدينه به جهت عيد خود را آرايش و زينت كرده‌اند پس چرا تو ما را به لباس آرايش نمي‌كني و حال آنكه ما برهنه‌ايم چنانكه مي‌بيني حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود اي نور ديدگان من همانا جامه‌هاي شما نزد خياط است هرگاه دوخت و آوَرد، آرايش مي كنم شما را به آن روز عيد و مي‌خواست به اين سخن خوشدل كند ايشان را، پس شب عيد شد ديگر باره اعاده كردند كلام پيش را، گفتند امشب شب عيد است پس چه شد جامه‌هاي ما؟ حضرت فاطمه گريست از حال ترحّم بر حال كودكان و فرمود اي نور ديدگان خوشدل باشيد هرگاه خياط آورد جامه‌ها را زينت مي‌كنم شما را به آن انشاءالله، پس چون پاسي از شب گذشت ناگاه كوبيد در خانه را كوبنده‌اي فاطمه عليهاالسلام فرمود كيست؟ صدائي بلند شد كه، اي دختر پيغمبر خدا بگشا در را كه من خياط مي‌باشم جامه‌هاي حسنين (ع) را آورده‌ام، حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود چون در را گشودم مردي ديدم با هيبت تمام و بوي خوش پس دستار بسته‌اي به من داد و برفت. پس فاطمه عليهاالسلام به خانه آمد گشود آن دستار را ديد در وي بود دو پيراهن و دو ذراعه و دو زير جامه و دو رداء و دو عامه و دو كفش، حضرت فاطمه عليهاالسلام بسي شاد و مسرور شد، پس حسنين عليهاالسلام را بيدار كرد و جامه‌ها را به ايشان پوشانيد پس چون روز عيد شد پيغمبر صلي الله عليه و آله بر ايشان وارد شد و حسنين را برداشت و به سوي مادرشان برد، فرمود اي فاطمه آن خياطي كه جامه‌ها را آورد شناختي؟ عرضه داشت نه به خدا سوگند نشناختم او را و نمي‌دانستم كه من جامه نزد خياط داشته باشم خدا و رسول داناترند به اين مطلب فرمود اي فاطمه آن خياط نبود بلكه او رضوان خازن جنت بوده و جامه‌ها از حلل بهشت بوده، خبر داد مرا جبرئيل از نزد پروردگار جهانيان.

و قريب به اين حديث است خبري كه در منتخب روايت شده كه روز عيد حسنين عليهاالسلام به حضور مبارك رسول خدا صلي الله عليه و آله آمدند و لباس نو خواستند جبرئيل جامه‌هاي دوختة سفيد براي ايشان آورد و حسنين (ع) خواهش لباس رنگين نمودند. رسول خدا صلي الله عليه و آله طشت آورد و حضرت جبرئيل آب ريخت حضرت مجتبي عليه السلام خواهش رنگ سبز نمود و حضرت سيدالشهداء عليه السلام خواهش رنگ سرخ نمود و جبرئيل گريه كرد و اخبار داد رسول خدا صلي الله عليه و آله را به شهادت آن دو سبط و اينكه حسن (ع) به زهر شهيد مي‌شود و بدن مباركش سبز شود و حضرت امام حسين (ع) آغشته به خون شهيد بود.

عياشي و غير او روايت كرده‌اند كه روزي امام حسن عليه السلام به جمعي از مساكين گذشت كه عباهاي خود را افكنده بودند و نان خشكي در پيش داشتند و مي خوردند چون حضرت را ديدند او را دعوت كردند حضرت از اسب خويش فرود آمد و فرمود: خداوند متكبران را دوست نمي‌دارد و نزد ايشان نشست و با ايشان تناول فرمود، پس به ايشان فرمود كه من چون دعوت شما را اجابت كردم شما نيز اجابت من كنيد و ايشان را به خانه برد و به جارية خويش فرمود كه هر چه براي مهمانان عزيز ذخيره كرده‌اي حاضر ساز و ايشان را ضيافت كرد و انعامات و نوازش كرده و روانه فرمود.

و از وجود و سخاي آن حضرت روايت شده كه مرد عربي به مدينه آمد و پرسيد كه كريمترين مردم كيست؟ گفتند حسين بن علي عليه السلام، پس به جستجوي آن حضرت شد تا داخل مسجد شد ديد كه آن حضرت در نماز ايستاده پس شعري چند در مدح و سخاوت آن حضرت خواند. چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود كه اي قنبر آيا از مال حجاز چيزي به جاي مانده است؟ عرض كرد بلي چهار هزار دينار فرمود حاضر كن كه مردي كه احق است از ما به تصرف در آن حاضر گشته، پس به خانه رفت و رداي خود را كه از برد بود از تن بيرون كرد و آن دنانير را در برد پيچيد و پشت در ايستاد و از شرم روي اعرابي از قلت زر از شكاف در دست خود را بيرون كرد و آن زرها را به اعرابي عطا فرمود و شعري چند در عذرخواهي از اعرابي خواند اعرابي آن زرها را بگرفت و سخت بگريست، حضرت فرمود اي اعرابي گويا كم شمردي عطاي ما را كه مي‌گريي، عرض كرد بر اين ميگريم كه دست با اين وجود و سخا چگونه در ميان خاك خواهد شد. و مثل اين حكايت را از حضرت اما حسين عليه السلام نيز روايت كرده‌اند.

مؤلف گويد كه: بسياري از فضائل است كه گاهي از امام حسن عليه السلام روايت مي‌شود و گاهي از امام حسين عليه السلام و اين ناشي از شباهت آن دو بزرگوار است در نام كه اگر ضبط نشود تصحيف و اشتباه مي‌شود.

و در بعضي از كتب منقولست از عصام بن المصطلق شامي كه گفت داخل شدم در مدينة‌ معظمه پس چون ديدم حسين بن علي عليه السلام را پس تعجب آورد مرا، روش نيكو و منظر پاكيزة او، پس حسد مرا واداشت كه ظاهر كنم آن بغض و عداوتي را كه در سينه داشتم از پدر او، پس نزديك او شدم و گفتم توئي پسر ابوتراب؟ (مؤلف گويد كه اهل شام از اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوتراب تعبير مي كردند و گمان مي‌كردند كه تنقيص آن جناب مي‌كنند باين لفظ و حال آنكه هر وقت ابوتراب مي‌گفتند گويا حلي و حلل به آن حضرت مي‌پوشانيدند). بالجمله عصام گفت: گفتم به امام حسين (ع) توئي پسر ابوتراب؟ فرمود بلي. قال فَبالَغْتُ في شَتْمِهِ وِ شَتْم آبيِه

يعني هر چه توانستم دشنام و ناسزا به آن حضرت گفتم.

فَنَظَرَ اِلَيَّ نَظْرهَ عاطِفٍ رًؤُفٍ

پس نظري از روي عطوفت و مهرباني بر من كرد و فرمود:

اعوذ باللهِ مِنَ الشَيْطانِ الرَّجيم بِسْم اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ خُذِ الْعَفْوَ وَ اْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضُ عَنِ الْجاهِليَ الآيات الي قوله ثُمَّ لايقصرُونَ.

و اين آيات اشارتست مكارم اخلاق كه حق تعالي پيغمبرش را به آن تأديب فرمود از جمله آنكه از خلاق مردم اكتفا كند و متوقع زيادتر نباشد و بد را به بدي مكافات ندهد و از نادانان رو بگرداند و در مقام وسوسة شيطان پناه به خدا گيرد.

ثُمَّ قالَ: خَفّضْ عَلَيْكَ اِسْتَغْفِرِ اللهِ لي وِلَكَ.

پس فرمود به من آهسته كن و سبك و آسان كن كار را بر خود، طلب آمرزش كن از خدا براي من و براي خودت، همانا اگر طلب ياري كني از ما تو را ياري كنم و اگر عطا طلب كني ترا عطا كنم و اگر طلب ارشاد كني تو را ارشاد كنم. عصام گفت: من از گفته و تقصير خود پشيمان شدم و آن حضرت به فراست يافت پشيماني مرا فرمود:

لاتَثْريبَ عَلَيْكُمْ الْيَوْمَ يَغْفِرُاللهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمْ الرّاحِمينَ.

و اين آيه شريفه از زبان حضرت يوسف پيغمبر است به برادران خود كه در مقام عفو از آنها فرمود كه عتاب و ملامتي نيست بر شما، بيامرزد خداوند شماها را و اوست ارحم الراحمين. پس آن جناب فرمود به من كه اهل شامي تو؟ گفتم بلي فرمود شِنْشِنَه اعرفها مِنْ اخزم و اين مثلي است كه حضرت به آن تمثيل جست حاصل اينكه اين دشنام و ناسزا گفتن به ما، عادت و خوئيست در اهل شام كه معاويه در ميان آنها سنت كرده پس فرمود: حيّانا الله وً ايّاكَ هر حاجتي كه داري به نحو انبساط و گشاده روئي حاجت خود را از ما بخواه كه مي‌يابي مرا در نزد افضل ظن خود به من انشاء الله تعالي.

عصام گفت از اين اخلاق شريفة آن حضرت در مقابل آن جسارتها و دشنامها كه از من سر زد چنان زمين بر من تنگ شد كه دوست داشتم به زمين فرو بروم، لاجرم از نزد آن حضرت آهسته بيرون شدم در حالي كه پناه به مردم مي‌بردم به نحوي كه آن جناب ملتفت من نشود لكن بعد از آن مجلس نبود نزد من شخصي دوست‌تر از آن حضرت و از پدرش.

از مقتل خوارزمي و جامع الاخبار روايت شده است كه مردي اعرابي به خدمت امام حسين عليه السلام آمد و گفت يابن رسول الله ضامن شده‌ام اداي ديت كامله را و اداي آن را قادر نيستم لاجرم با خود گفتم كه بايد سوال كرد از كريم‌ترين مرد و كسي كريمتر از اهل بيت رسالت صلوات الله عليهم اجمعين گمان ندارم. حضرت فرمود: يا اخا العرب من سه مسئله از تو مي‌پرسم اگر يكي را جواب گفتي ثلث آن مال را به تو عطا مي‌كنم و اگر دو سوال را جواب دادي دو ثلث مال خواهي گرفت و اگر هر سه را جواب گفتي تمام آن مال را عطا خواهم كرد، اعرابي گفت يابن رسول الله چگونه روا باشد كه مثل تو كسي كه از اهل علم و شرفي از اين فدوي كه يك عرب بدوي بيش نيستم سوال كند؟ حضرت فرمود كه از جدم رسول خدا صلي الله عليه و‌ آله شنيدم كه فرمود: اَلمَعرُوف بِقَدرِ الْمَعرِفَه باب معروف و موهبت به اندازة معرفت بروي مردم گشاده بايد داشت، اعرابي عرض كرد هر چه خواهي سوال كن اگر دانم جواب مي‌گويم و اگرنه از حضرت شما فرا مي‌گيرم ولا قُوّه اِلاّ بِالله.

حضرت فرمود كه افضل اعمال چيست؟ گفت: ايمان به خداوند تعالي. فرمود چه چيز مردم را از مهالك نجات مي‌دهد؟ عرض كرد توكل و اعتماد بر حق تعالي. فرمود زينت آدمي در چه چيز است؟ اعرابي گفت: علمي كه به آن عمل باشد. فرمود كه اگر بدين شرف دست نيابد؟ عرض كرد مالي كه با مروت و جوانمردي باشد. فرمود كه اگر اين را نداشته باشد؟ گفت فقر و پريشاني كه با آن صبر و شكيبائي باشد. فرمود اگر اينرا نيز نداشته باشد؟ اعرابي گفت كه صاعقه‌اي از آسمان فرود بيايد و او را بسوزاند كه او اهليت غير اين ندارد.

پس حضرت خنديد و كيسه‌اي كه هزار دينار زر سرخ داشت نزد او افكند و انگشتري عطا كرد او را كه نگين آن دويست درهم قيمت داشت و فرمود كه به اين زرها ذمة خود را بري كن و اين خاتم را در نفقة خود صرف كن.

اعرابي آن زرها را برداشت و اين آيه مباركه را تلاوت كرد:

اَللهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه.

و ابن شهر آشوب روايت كرده كه چون امام حسين عليه السلام شهيد شد بر پشت مبارك آن حضرت پينه‌ها ديدند از حضرت امام زين العابدين عليه السلام پرسيدند كه اين چه اثر است؟ فرمود از بس كه انبانهاي طعام و ديگر اشياء چندان بر پشت مبارك كشيد و به خانة زنهاي بيوه و كودكان يتيم و فقراء و مساكين رسانيد اين پينه‌ها پديد گشت. و از زهد و عبادت آن حضرت روايت شده است كه بيست و پنج حج پياده به جاي آورد و شتران و محملها از عقب او مي‌كشيدند و روزي به آن حضرت گفتند كه چه بسيار از پروردگار خود ترساني؟ فرمود كه از عذاب قيامت ايمن نيست مگر آنكه در دنيا از خدا بترسد.

و سيد شريف زاهد ابوعبدالله محمدَ بن علي بن الحسن ابن عبدالرحمن علوي حسيني در كتاب تغازي روايت كرده از ابوحازم اعرج كه گفت حضرت امام حسين عليه السلام تعظيم مي‌كرد امام حسين عليه السلام را چنانكه گويا آن حضرت بزرگتر است از امام حسن عليه السلام. و از ابن عباس روايت كرده كه گفت سبب آنرا مي‌پرسيدم از امام حسن عليه السلام؟ فرمود كه از امام حسين عليه السلام هيبت مي‌برم مانند هيبت اميرالمؤمنين عليه السلام، و ابن عباس گفته كه امام حسن عليه السلام با ما در مجلس نشسته بود هرگاه كه امام حسين عليه السلام مي‌آمد در آن مجلس حالش را تغيير مي‌داد به جهت احترام امام حسين عليه السلام.

و به تحقيق بود حسين بن علي عليه السلام زاهد در دنيا در زمان كودكي و صغر سن و ابتداء امرش و استقبال جوانيش، مي‌خورد با اميرالمؤمنين عليه السلام از قوت مخصوص او، و شركت و همراهي مي‌كرد با آن حضرت در ضيق و تنگي و صبر آن حضرت و نمازش نزديك به نماز آن حضرت بود و خداوند قرار داده بود امام حسن و امام حسين عليهاالسلام را قدوه و مقتداي امت، لكن فرق گذاشته بود مابين ارادة آنها تا اقتدا كنند مردم به آن دو بزرگوار پس اگر هر دو به يك نحو و يك روش بودند مردم در ضيق واقع مي‌شدند. روايت شده از مسروق كه گفت: وارد شدم روز عرفه بر حسين بن علي عليه السلام و قدح‌هاي سويق مقابل آن حضرت و اصحابش گذاشته شده بود و قرآنها در كنار ايشان بود يعني روزه بودند و مشغول خواندن قرآن بودند، و منتظر افطار بودند كه به آن سويق افطار نمايند پس مسئله‌اي چند از آن حضرت پرسيدم جواب فرمود آنگاه از خدمتش بيرون شدم پس از آن حضرت امام حسن عليه السلام رفتم ديدم مردم خدمت آن جناب مي‌رسند و خوانهاي طعام موجود و بر آنها طعام مهيا است و مردم از آنها مي‌خورند و با خود مي‌برند، من چون چنين ديدم متغير شدم حضرت مرا ديد كه حالم تغيير كرده پرسيد اي مسروق چرا طعام نمي‌خوري؟ گفتم اي آقا من روزه دارم و چيزي را متذكر شدم فرمود بگو آنچه در نظرت آمده، گفتم پناه مي‌برم به خدا از آنكه شما يعني تو و برادرت اختلاف پيدا كنيد، داخل شدم بر حسين عليه السلام ديدم روزه است و منتظر افطار است و خدمت شما رسيدم شما را به اين حال مي‌بينم! حضرت چون اين را شنيد مرا به سينه چسبانيد فرمود يابن الاشرس ندانستي كه خداوند تعالي ما را دو مقتداي امت قرار داد، مرا قرار داد مقتداي افطار كنندگان از شما، و برادرم را مقتداي روزه‌داران شما تا در وسعت بوده باشيد.

و روايت شده كه حضرت امام حسين عليه السلام در صورت و سيرت شبيه‌ترين مردم بود. به حضرت رسالت صلي الله عليه و آله و در شبهاي تار نور از جبين مبين و پائين گردن آن حضرت ساطع بود و مردم آن حضرت را به آن نور مي‌شناختند.

بالای صفحه

و در مناقب ابن شهر آشوب و ديگر كتب روايت شده كه حضرت فاطمه عليهاالسلام حسنين عليهماالسلام را به خدمت حضرت رسول «ص» آورد و عرض كرد يا رسول الله اين دو فرزند را عطائي و ميراثي بذل فرما، فرمود هيبت و سيادت خود را با حسن گذاشتم و شجاعت وجود خود را به حسين عطا كردم، عرض كرد راضي شدم. و به روايتي فرمود حسن را هيبت و حلم دادم و حسين را وجود و رحمت.

و ابن طاوس از حذيفه روايت كرده است كه گفت شنيدم از حضرت حسن عليه السلام در زمان حضرت رسالت صلي الله عليه و آله در حالتي كه امام حسين عليه السلام كودك بود كه مي‌فرمود به خدا سوگند جمع خواهند شد براي ريختن خون من طاغيان بني اميه و سركردة ايشان عمر بن سعد خواهد بود، گفتم كه حضرت رسالت صلي الله عليه و آله ترا به اين مطلب خبر داده است فرمود كه نه پس من رفتم به خدمت رسول صلي الله عليه و آله و سخن آن حضرت را نقل كردم حضرت فرمود كه علم او علم من است. و ابن شهر آشوب از حضرت علي بن الحسين عليهماالسلام روايت كرده است كه فرمود در خدمت پدرم به جانب عراق بيرون شديم و در هيچ منزلي فرود نيامد و از آنجا كوچ نكرد مگر اينكه ياد مي كرد يحيي بن زكريا (ع) را و روزي فرمود كه از خواري و پستي دنيا است كه سر يحيي (ع) را براي زن زانيه از زناكاران بني اسرائيل به هديه فرستادند.

بالای صفحه

و در احاديث معتبره از طريق خاصه و عامه روايت شده است كه بسيار بود كه حضرت فاطمه عليهماالسلام در خواب بود و حضرت امام حسين عليه السلام در گهواره مي‌گريست و جبرئيل گهواره آن حضرت را مي‌جنباند و با او سخن مي‌گفت و او را ساكت مي‌گردانيد چون فاطمه عليهماالسلام بيدار مي‌شد مي‌ديد كه گهواره حسين (ع) مي‌جنبد و كسي با او سخن مي‌گويد و لكن شخصي نمايان نيست  چون از حضرت رسالت مي‌پرسيد مي‌فرمود او جبرئيل است.

 برگرفته از کتاب منتهی الآمال، تألیف حاج شیخ عبّاس قمی

 

+ تحرير  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 18:17  به قلم  میم صاد  | 

با تشکر از دوستان تبیان
ادامه مطلب
+ تحرير  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 17:1  به قلم  میم صاد  | 

این ست رو تا حالا چند بار در سایت قرار دادم و این بار تقدیم به همه عاشقان اباعبدالله در عصر عاشورا

+ تحرير  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 16:45  به قلم  میم صاد  | 

حتما اين سخنان زيبا رو از سيد حسن نصرالله دبير كل حزب الله لبنان كه بارها و بارها از تلويزيون پخش شده شنيديد كه مي گه لبيك يا حسين يعني: اَنك تكون حاضراً في المعركه و لو كنتَ وحده، و لو تَركك الناس، و التَهمك الناس، و خَزلك الناس ....

متن اصلي اينه كه ميگه

نحن سوف نبقي هنا و سوف يبقي ندائنا و اعظ يجب ان يفهم الامريكيون. امريكيون لايعرفون ماذا يعني لبيك يا حسين...

لبيك يا حسين يعني: اَنك تكون حاضراً في المعركه و لو كنتَ وحدك، و لو تَركك الناس، و التَهمك الناس، و خَزلك الناس

لبيك يا حسين:اَن تكون انتَ و مالكَ و اهلكَ و اولادكَ في هذه المعركه

لبيك يا حسين يعني:اَن تدفع الامُ بولده هذه يُقاتل، و اذا الستُشهِد، وهتز رأسه و اُلقيَ به الي اُمه
وَضَعتهُ في حِجرها و مَسَحَتِ الدَمَ و ترابَ عن وجهه و قالت له:«راضيتاً محتسيباً، بَيَّض الله وجهك يا بُنَي! كما بَيَّضتَ وجهي عند فاطمة الزهراءِ يوم القيامة»
هذا يعني لبيك يا حسين...

لبيك يا حسين يعني:اَن تَعطي الام و الاخت و الزوجه لِتُلبِسَ زوجها او اخاها او ابنها قامت الحرب و تدفعه الي الجهاد

لبيك يا حسين يعني: اَن تُقَدم زينب لاخيه الحسين جَوازَ المنية و الشهادة

هذا يعني لبيك يا حسين ...
و به نختم، ليسمعه العالم: العمل اذا الحتاج الينا في ساحتة اُخري، لن نكون حَمَلَةَ الاكفان فقط؛ و اِنما سَنَكون حَمَلَةَ الاكفانِ و السِلاح والختام:
لبيك يا حسين
لبيك يا حسين
لبيك يا حسين

اين سخنان زيبا رو مي شه اينجور ترجمه كرد كه :

ما اين جا ايستاده ايم و نداي خود را به گوش آمريكايي ها مي رسانيم.
هر چند كه آمريكايي ها نمي فهمند كه معني لبيك يا حسين چيست.
لبيك يا حسين را بسيار از ما شنيده اند.
لبيك يا حسين يعني تو در معركه جنگ هستي، هر چند كه تنهايي و مردم تو را رها كرده باشند و تو را متهم و خوار شمرند.
لبيك يا حسين يعني تو و اموالت و زن و فرزندانت در اين معركه باشند.
لبيك يا حسين يعني مادري فرزندش را به ميدان دفاع مي فرستد و آن گاه كه فرزندش شهيد شد و سر بريده اش به مادر داده شد، مادر سر را به خانه برده و خاك و خون آن را پاك كرده و به سر بگويد: «از تو راضي هستم. پروردگار، چهره‌ات را روشن بدارد، همان طور كه نزد فاطمه‌ي زهرا (سلام الله عليها) مرا روز قيامت رو سپيد كردي.»
لبيك يا حسين يعني مادري، همسري يا خواهري مي آيد تا پسر،‌ همسر يا برادر خود را لباس رزم بپوشاند و به ميدان رزم روانه كند.
لبيك يا حسين يعني زينب عليها سلام به برادرش حسين عليه السلام جواز آرزو و شهادت را ببخشد.
لبيك يا حسين يعني اين.

و به اين كلام خاتمه مي دهيم تا همه بشنوند:
هر كجاي دنيا كه به ما نياز باشد، ما حاضريم.
و ما تنها كفن پوش نخواهيم بود. بلكه ما همراه كفن، اسلحه حمل خواهيم كرد.
و در نهايت مي گوييم: «لبيك يا حسين»

و اين است معناي هر يا حسين ما.

 صداي سيد حسن نصرالله را از اينجا دريافت كنيد.

و اين هم عكسي از سايت خواهر خوبم پريسا خانوم  تقديم به همه عاشقان ابا عبدالله ع:

+ تحرير  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 9:7  به قلم  میم صاد  | 

مراسم شب چهارم محرم 84 - مسجد ارک تهران
(حاج منصور ارضي)

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم

قسمت ششم
قسمت هفتم
قسمت هشتم

 

مراسم شب چهارم محرم 84 - هيئت رايت العباس
(حاج محمود کريمي)

 

 


براي دانلود، روي هر يک از لينکها کليک سمت راست نموده
 و
Save Target As را بزنيد

+ تحرير  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 9:8  به قلم  میم صاد  | 

طفلان‌ زينب‌ (ع)

بنگريد آئينه‌ اسرار را
 طالبان‌ لحظة‌ ديدار را

راهيان‌ قله‌هاي‌ معرفت
‌ فاتحان‌ قامع‌ الكفار را

شاهدان‌ محفل‌ پر شور عشق
‌ اختران‌ آسمان‌ يار را

دو دلاور زادة‌ عالي‌ نسب
‌ وارثان‌ حيدر كرار را

گفت‌ زينب‌ بگذرم‌ از هستي‌ام
‌ تا به‌ حيرت‌ آورم‌ ادوار را

جمع‌ كردم‌ من‌ توان‌ خويش‌ را
پهن‌ كردم‌ سفرة‌ ايثار را

دو بسيجي‌ بهر تو پرورده‌ام‌
دو حسيني‌ مذهب‌ عيار را

نزد عباس‌ هر دوشان‌ آموختند
 يا اخا زير و بم‌ پيكار را

از گلاب‌ خونشان‌ رخصت‌ بده‌
 تا معطر سازم‌ اين‌ گلزار را

حال‌ مي‌گيرم‌ به‌ دست‌ رزمشان
‌ انتقام‌ سيلي‌ اشرار را

سرخي‌ خون‌ دو طفلان‌ مي‌برد
 از دلم‌ آن‌ خاطرات‌ تار را

چون‌ شكافد نيزه‌اي‌ پهلويشان
‌ ياد آرم‌ سينه‌ و مسمار را

ياد آرم‌ از شرار داغشان‌
 آتش‌ بين‌ در و ديوار را

بشكنم‌ امروز با اين‌ دستها
دست‌ آن‌ سيلي‌ زن‌ قهار را

فاصله‌ انداخت‌ دشمن‌ بينشان‌
برد سويي‌ هر يكي‌ سردار را

خواند دشمن‌ پيش‌ روي‌ هركدام
‌ لشگر مردان‌ نيزه‌ دار را

نيزه‌ها ازجسمشان‌ خون‌ مي‌مكيد
 ديده‌ حق‌ اين‌ صحنة‌ غمبار را

از حرم‌ بيرون‌ نيامد خواهرش‌
 تا نبيند خجلت‌ دلدار را‌

 حضرت‌ رقيه‌ سلام الله عليها  (2)

‌بنما دوا يا حسين‌ دردم‌
 من‌ دسته‌ گل‌ بهرت‌ آوردم‌

اين‌ دو گرفتار تو هستند
با جان‌ خود يار تو هستند

***

بنگر كه‌ اين‌ دو كفن‌ پوشند
 بهر رضاي‌ تو مي‌كوشند

اميد لطف‌ تو را دارند
تا جان‌ براي‌ تو بسپارند

***

پروردة‌ خواهرت‌ هستند
قرباني‌ اصغرت‌ هستند

يا اذن‌ خود از تو مي‌گيرند
 يا بين‌ اين‌ خيمه‌ مي‌ميرند

+ تحرير  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 9:6  به قلم  میم صاد  | 

مراسم شب سوم محرم 84 - مسجد ارک تهران
(حاج منصور ارضي)

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم

قسمت ششم
قسمت هفتم
قسمت هشتم

 

 

مراسم شب سوم محرم 84 - هيئت رايت العباس
(حاج محمود کريمي)

 

 


براي دانلود، روي هر يک از لينکها کليک سمت راست نموده
 و
Save Target As را بزنيد

+ تحرير  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 15:41  به قلم  میم صاد  | 

حضرت‌ رقيه‌ سلام الله عليها (س)

به‌ گيسوان‌ پريشان‌ نظاره‌ جايز نيست
‌ نظر به‌ پيرهن‌ پاره‌ پاره‌ جايز نيست‌

نگاه‌ دختر شامي‌ نگاه‌ ترديد است
‌ براي‌ دوست‌ شدن‌ استخاره‌ جايز نيست‌

به‌ جان‌ خسته‌ سزاوار نيست‌ خنده‌ زدن‌
به‌ جسم‌ سوخته‌ حتي‌ اشاره‌ جايز نيست‌

ز خار پاي‌ غريبي‌ چو بوسه‌ باران‌ بود
 دواندنش‌ به‌ بيابان‌ دوباره‌ جايز نيست‌

هنوز دامن‌ آتش‌ گرفته‌ مي‌سوزد
به‌ جان‌ سوخته‌ دامن‌ شراره‌ جايز نيست‌

به‌ سوي‌ قافلة‌ بانوان‌ معصومه‌
 نگاه‌ خيره‌ سر چشم‌ پاره‌ جايز نيست‌

براي‌ بردن‌ سوغات‌ نزد دختر خويش‌
 ز گوش‌ پارة‌ من‌ گوشواره‌ جايز نيست‌

به‌ قصد سيلي‌ و ترساندن‌ و زدن‌ دل‌ شب‌
به‌ نعره‌ در پي‌ دختر سواره‌ جايز نيست‌
 

 حضرت‌ رقيه‌ سلام الله عليها  (2)

‌شمع‌ هر جا كه‌ انجمن‌ دارد
پر پروانه‌ سوختن‌ دارد

بخدا نيست‌ خارجي‌ پدرم‌
دين‌ به‌ قلب‌ پدر وطن‌ دارد

گرچه‌ در كربلاست‌ پيكر او
دست‌ اغيار پيرهن‌ دارد

چوب‌ تأديب‌ خوب‌ مي‌داند
 كه‌ چه‌ بوسيدني‌ دهن‌ دارد

سوي‌ اغيار، ليكن‌ انظر گرفت
‌ بهر احباب‌ بانگ‌ «لن‌» دارد

معجري‌ هست‌ بر سرم‌ امروز
 پدر من‌ اگر كفن‌ دارد

نيمه‌ باز است‌ كام‌ خوني‌ او
به‌ گمانم‌ پدر سخن‌ دارد

گر بيايي‌ ز جان‌ بپردازم‌
ديدنت‌ هر قدر ثمن‌ دارد

«لن‌ تراني‌» مگو كه‌ از هوسم
‌ «اَرِني‌» مي‌رسد ز هر نفسم‌

غير احياء نمي‌كنم‌ امشب‌
جز «خدايا» نمي‌كنم‌ امشب‌

منكه‌ دل‌ كنده‌ام‌ ز عقبي‌ دوش‌
ميل‌ دنيا نمي‌كنم‌ امشب‌

قرب‌ دختر به‌ بوسه‌ پدر است‌
جز تمنا نمي‌كنم‌ امشب‌

من‌ زبوني‌ نمي‌كشم‌ از چرخ‌
 من‌ مدارا نمي‌كنم‌ امشب‌

بايد امشب‌ كنار من‌ باشي
‌ بي‌ تو «فردا» نمي‌كنم‌ امشب‌

چند بوسه‌ به‌ من‌ بدهكاري‌
صبر از آنها نمي‌كنم‌ امشب‌

نوبتي‌ هم‌ بود زمان‌ من‌ است
‌ پس‌ تماشا نمي‌كنم‌ امشب‌

ناز طفل‌ مريض‌ بيشتر است‌
بي‌ تو «لالا» نمي‌كنم‌ امشب‌

خواب‌، بي‌ بوسة‌ پدر تا كي‌؟
 دور از خانه‌، در بدر تا كي‌؟

اللّه‌ اللّه‌ عجب‌ سحر دارم‌
سحري‌ در بر پدر دارم‌

آنچه‌ ديشب‌ به‌ طشت‌ زر ديدم‌
 حاليا در طبق‌ به‌ بر دارم‌

دست‌ افكنده‌ام‌ به‌ گردن‌ او
عمه‌ جان‌ عمه‌ جان‌ پدر دارم‌

ليك‌ چشمي‌ نمانده‌ بنگرمش‌
 ليك‌ دستي‌ نمانده‌ بر دارم‌

آمده‌ همرهش‌ مرا ببرد
بخدايش‌ قسم‌ خبر دارم‌

تو مپندار اي‌ پدر كه‌ كنون‌
 سُرمه‌ بر ديدگان‌تر دارم‌

لختة‌ خون‌ گرفته‌ چشم‌ مرا
لخته‌ خوني‌ كه‌ از سفر دارم‌

گره‌ در موي‌ من‌ چو ابروي‌توست
‌ تو ز سنگ‌ و من‌ از شرر دارم‌

تا نريزم‌ به‌ سيلي‌ از لب‌ خون‌
 لب‌ نمي‌گيرم‌ از لب‌ تو كنون‌

+ تحرير  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 15:38  به قلم  میم صاد  | 

مراسم شب دوم محرم 84 - مسجد ارک تهران
(حاج منصور ارضي)

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم

قسمت ششم
قسمت هفتم
قسمت هشتم

 

 

مراسم شب دوم محرم 84 - هيئت رايت العباس
(حاج محمود کريمي)

 

 


براي دانلود، روي هر يک از لينکها کليک سمت راست نموده
 و
Save Target As را بزنيد

+ تحرير  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 11:19  به قلم  میم صاد  | 

ورود به‌ كربلا‌

دشت‌ غم‌ دشت‌ عطش‌ دشت‌ بلايي‌ كربلا
سينه‌ سوز و جانگذار و غم‌ فزايي‌ كربلا

جمعي‌ از خوبان‌ عالم‌ را هدايت‌ بر سر است‌
 باز كن‌ در دل‌ براي‌ عشق‌ جايي‌ كربلا

زود باشد كاروان‌ در كوي‌ تو منزل‌ كند
ميزبان‌ حضرت‌ خون‌ خدايي‌ كربلا

خيمه‌هاي‌ عاشقان‌ برپا شود در خاك‌ تو
 تو به‌ حج‌ عشق‌ تصوير منايي‌ كربلا

تو غريبه‌ نيستي‌ با آستان‌ اهل‌ بيت
‌ آشناي‌ زادة‌ خيرالورايي‌ كربلا

طور سينايي‌، كني‌ موساي‌ عمراني‌
طلب‌ خضر امكاني‌ پي‌ آب‌ بقايي‌ كربلا

كعبة‌ آل‌ رسولي‌ ثاني‌ بيت‌ الحرام‌
 بعثت‌ پاك‌ حسيني‌ را حرايي‌ كربلا

آية‌ عشقي‌ ولي‌ هرگز نمي‌شد باورت
‌ افكني‌ بين‌ دو عاشق‌ را جدايي‌ كربلا

آه‌ از روزي‌ كه‌ زينب‌ غرِ خون‌ بيند تو را
 كه‌ هم‌ آغوش‌ تن‌ اهل‌ ولايي‌ كربلا

روز عاشورا كه‌ باغ‌ فاطمه‌ پرپر شود
همنوا با زينبش‌ نغمه‌ سرايي‌ كربلا

آن‌ زمان‌ كه‌ دست‌ عباس‌ از بدن‌ گردد
 جدا ميزبان‌ مقدم‌ خيرالنسايي‌ كربلا

عصر عاشورا كه‌ آيد قتلگاهت‌ ديدني‌ است
‌ عشق‌ با خون‌ مي‌كند جلوه‌ نمايي‌ كربلا

كاش‌ مي‌گفتي‌ كه‌ گلچين‌ لاله‌ را پرپر مكن‌
 واي‌ زين‌ نامردمي‌ و بي‌ حيايي‌ كربلا

ميهمان‌ را با لب‌ عطشان‌ چه‌ قومي‌ مي‌كشد؟
 واي‌ از اين‌ كوفه‌ و اين‌ بي‌ وفايي‌ كربلا

اي‌ زمين‌ اي‌ ارض‌ اقدس‌ اي‌ حريم‌ كبريا
 تا ابد با آل‌ زهرا همنوايي‌ كربلا
 

 

 ورود به‌ كربلا (2)

‌ اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست
‌ آهسته‌ ران‌ آهسته‌ ران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا فضاي‌ نينواست‌ مهمان‌ سراي‌ كبرياست‌
ما ميهمان‌ حق‌ ميزبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شهادتگاه‌ ماست‌ اينجا زيارتگاه‌ ماست‌
زهرا كند اينجا فغان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا حريم‌ انبياست‌ ميعادگاه‌ كبرياست
‌ اي‌ عاشقان‌ اي‌ عاشقان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود اكبر فدا آن‌ سو سرم‌ از تن‌ جدا
اي‌ كاروان‌ اي‌ كاروان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بار گران‌ از كف‌ نهيد اينجا شود قاسم‌ شهيد
 اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود زينب‌ اسير در خاك‌ و خون‌ غلطد غدير
جبريل‌ گردد نوحه‌ خوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود صبر امتحان‌ با كودكان‌ و نوجوان
‌ اسلام‌ گردد جاودان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود خون‌ ريخته‌ حلقم‌ به‌ ني‌ آويخته‌ اي
‌ اكبرم‌ قرآن‌ بخوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا به‌ زير بوته‌ها گل‌ مي‌كند بيتوته‌ها
گردند حيران‌ دختران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

غربت‌ ثمر اينجا دهد مظلوم‌ سر اينجا دهد
 آتش‌ رود بر آسمان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بر كودكان‌ در بدر بر بانوان‌ خونجگر
خورشيد گردد سايبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

با تشکر از حسینیه مجازی

+ تحرير  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 11:18  به قلم  میم صاد  | 

 

مراسم شب اول محرم 84 - مسجد ارک تهران
(حاج منصور ارضي)


قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم

قسمت ششم
قسمت هفتم
قسمت هشتم

 

مراسم شب اول محرم 84 - هيئت رايت العباس
(حاج محمود کريمي)

 

 

براي دانلود، روي هر يک از لينکها کليک سمت راست نموده
 و
Save Target As را بزنيد

+ تحرير  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 18:16  به قلم  میم صاد  | 

دوستان به شما توصیه می کنم از سایت زیر دیدن کنید که پر از مطالب مفید و اموزنده و با امکان دریافت فایلهای صوتی تصویری است و هر روز یک خبرنامه مخصوص دارد. با تشکر از این دوستان .

http://www.zizi.ir/moharram

+ تحرير  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 17:40  به قلم  میم صاد  | 

غربت سفير حسيني

طوعه مي‌گويد: مدام مي‌ديدم كه حضرت مسلم (ع) نماز مي‌خواند و زمزمه مي‌كند و ذكر مي‌گويد (شايد با خود زمزمه مي‌كند كه) اي كاش! براي پسرعمويم نامه نمي‌نوشتم و ... اين كوفيان كه وفا ندارند.
هيچ ياري ندارم و جايي هم ندارم، حتّي مثل عموي غريبم (امام علي (ع) كه بتوانم از شهر بيرون بروم و دردهايم را به چاه بگويم.
چنان مضطر شد و ... سمت قبله نشسته (و ذكر مي‌گويد)
(شايد يكي از ذكرهايش اين بود كه) اي كبوتر حرم خدا! نيا كوفه، نيا كوفه، نيا كوفه.
عجيب است، چرا كه حضرت مُسلم، عاشقي است كه به خاطر عشقش يابد غريبانه كشته شود (و شايد به همين جهت) تنهايي به كوفه رفته است (به دستور امام)
در روايت آمده كه:
در مسير راهش به كوفه، قاصد و همراهي كه با او بود از شدّت تشنگي وفات نمود (از ادامه‌ي مسير بازماند)
حضرت اين پيش آمد را به فال بد گرفت، از همين رو نامه‌اي براي امام نوشت و فرستاد كه: آقا جان! اگر اجازه مي‌دهي من برگردم.
(به دلش افتاد كه ديگر امام را نمي‌بيند)
(شايد) امام جواب داد كه: وعده‌ي ما كوفه (يا شام) باشد. (امّا امام به كوفه كه نيامد)
اين چه وعده بود؟
وقتي سرِ ابي‌عبدالله (ع) همراه كاروان اسيران در مسير ورود به دروازه كوفه (يا شام) رسيد روبه‌روي سرِ مسلم (ع) قرار گرفت و ...

 

 

مسلم‌ بن‌ عقيل‌ (ع)

گر سر ما بقدوم‌ تو دوان‌ خواهد شد
دوش‌ ما راحت‌ از اين‌ بار گران‌ خواهد شد

به‌ بلنداي‌ قدت‌ بر سر تو سلامي‌ دادم‌
زين‌ بلندي‌ ادب‌ مسلم‌ عيان‌ خواهد شد

از خدا خواسته‌ام‌ ذبح‌ مناي‌ تو شدم‌
زده‌ام‌ فالي‌ و امروز همان‌ خواهد شد

قسمتم‌ نيست‌ كه‌ نوشتم‌ قدحي‌ آب‌ روان‌
عيد قربان‌ من‌ اكنون‌ رمضان‌ خواهد شد

به‌ دو ابروي‌ تو سوگند كه‌ در مكه‌ بمان‌
ورنه‌ هر قبله‌نما رقص‌ كنان‌ خواهد شد

بر سر دار الاماره‌ جگرم‌ مي‌سوزد
كه‌ جگر گوشة‌ زهرا به‌ سنان‌ خواهد شد

سنگ‌ بر روي‌ هلال‌ تو نمايد حلال‌
سر تو بر سر دروازه‌ نشان‌ خواهد شد

چون‌ سر ني‌ سر گيسوي‌ تو بي‌ تاب‌ شود
«نفس‌ باد صبا مشك‌ فشان‌ خواهد شد»

زينب‌ خسته‌ هراسان‌ سكينه‌ بشود
«چشم‌ نرگس‌ به‌ شقايق‌ نگران‌ خواهد شد»

روزي‌ آيد كه‌ كشي‌ تير برون‌ از دل‌ خويش‌
قامت‌ زينب‌ ازاين‌ غصه‌ كمان‌ خواهد شد

 

طفلان‌ مسلم‌ (ع)

‌ اگرچه‌ قسمت‌ ما جز بلا نيست‌
يتيميم‌ و به‌ ما سيلي‌ روا نيست‌

چرا تو قصد جان‌ ما نمودي‌
مگر در كوفه‌ رسمي‌ جز جفا نيست‌

مدينه‌ مادري‌ چشم‌ انتظارست‌
كه‌ بر درد نهان‌ او دوا نيست‌

براي‌ ديدن‌ ما بيقرار است‌
اگر چه‌ رزِ او ديدار ما نيست‌

سر ما از بدن‌ افتد جدا به‌
كه‌ راه‌ ما از آن‌ دلبر جدا نيست‌

همان‌ دلبر كه‌ زير سم‌ و مركب‌
نشاني‌ از تنش‌ بر خاكها نيست‌

شبيه‌ يار زينب‌ جان‌ سپاريم‌
كه‌ گفته‌ مقتل‌ ما كربلا نيست‌

دو يوسف‌ را چرا ارزان‌ فروشي‌
خدا داند سر ما بي‌ بها نيست‌

خدا از تو تقاص‌ ما بگيرد
كه‌ عادل‌ تر ز حق‌ در دو سرا نيست‌

بدان‌ ما مستجاب‌ الدعوة‌ هستيم‌
شبيه‌ ما در اين‌ ارض‌ و سما نيست‌

+ تحرير  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 17:37  به قلم  میم صاد  | 

1 - آمدن نام حسين از آسمان
شيخ طوسى و راويان ديگر باسندهاى معتبر از امام رضا - عليه السلام - روايت كرده اند كه : هنگامى كه امام حسين - عليه السلام - به دنيا آمد، پيامبر - صلى الله عليه و آله - به اسماء بنت عميس فرمودند: اى سماء! فرزندم را بياور! اسماء مى گويد: امام حسين - عليه السلام - را در پارچه سفيدى پيچيده و نزد پيامبر بردم ، پيامبر او را گرفته و در دامان خود نهاد، در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه را گفت ، در اين هنگام جبرائيل - عليه السلام - نازل شد و خطاب به پيامبر - صلى الله عليه و آله - گفت : خداى تعالى بر تو سلام رسانده و مى فرمايد: از آن جا كه على نسبت به تو به منزله هارون است براى موسى ، پس نام اين فرزند را شبير بگذار، كه اين نام پسر كوچك هارون بود؛اما چون زبان تو عربى است او را حسين نام بنه !

2 - پيامبر در مصيبت حسين گريست !
پيامبر - صلى الله عليه و آله - حسين را مى بوسيد و مى گريست و مى فرمود: حسين جان ! براى تو مصيبتى بزرگ وجود دارد، خداوند لعنت كند قاتل و كشنده تو را، سپس فرمود: اى اسماء! مبادا اين سخن را براى فاطمه نقل نمايى .

3 - فطرس كه بود؟
جبرئيل هنگام فرود براى تبريك ولادت امام حسين از جزيره اى عبور كرد، در آن جزيره به فرشته اى كه فطرس نام داشت و از حاملان عرش بود برخورد نمود.
فطرس چون در يكى از اوامر خداوندى تاخير و سهل انگارى كرده بود، در آن جزيره محبوس شده و بال هايش شكسته شده بود، آن زمان كه امام حسين - عليه السلام - به دنيا آمد، نزديك به هفتصد سال بود كه فطرس ‍ زندانى آن جزيره بود و مشغول به عبادت خداوند.
طبق روايتى ديگر خداوند فطرس را ميان عذاب آخرت مخير گردانيد و فطرس عذاب دنيا را اختيار كرد، خداوند نيز او را به وسيله مژه هاى چشمانش در آن جزيره به حالت معلق در آورد، هيچ جاندارى ساكن آن جزيره نبود و پيوسته از زير او بوى بدى بلند مى شد.

 

+ تحرير  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 17:34  به قلم  میم صاد  | 

این مطلب رو هم از وبلاگ سمانه خانوم عزیز کش رفتم با اجازه

سلام من به محرم   محرم گل زهرا

به لطمه های ملائك  به ماتم گل زهرا

سلام من به محرم  به تشنگی عجيبش

به بوی سيب زمين و غم حسين غريبش

سلام من به محرم  به غصه و غم مهدی

به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی

سلام من به محرم  به كربلا و جلالش

به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش

سلام من به محرم  به حال خسته زينب

به بينهايت داغ دل شكسته زينب

سلام من به محرم  به دست و مشك ابوالفضل

به نااميدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل

سلام من به محرم  به قد و قامت اكبر

به خشك اذان گوی زير نيزه و خنجر

سلام من به محرم  به دست و بازوی قاسم

به شوق شهد شهادت  حنای گيسوی قاسم

سلام من به محرم  به گهواره اصغر

به اشك خجلت شاه و گلوی پاره اصغر

سلام من به محرم  به احترام سكينه

به آن مليكه كه رويش نديده چشم مدينه

سلام من به محرم  به عاشقی زهيرش

به بازگشتن حر  خروج ختم به خيرش

سلام من به محرم  به مسلم و به حبيبش

به رو سپيدی عون و بوی عطر عجيبش

سلام من به محرم  به زنگ محمل زينب

<