|
|
|
|
|
هرچند که بر پیکر ما تاخته اید از جمجمه های ما بنا ساخته اید
هرچند ز خون پهلوانان امروز دیری است به ضرب سکه پرداخته اید هرچند که از رگ رگ بریده ما زنجیر طلا به گردن انداخته اید هرچند که در باغ شقایقهامان چونان علف هرز قد انداخته اید غم نیست اگر به اشک ما طعنه زنید تاریخ قبیله را چو نشناخته اید اما به همان که رفت و نامد خبرش سوگند که ای قوم هبل باخته اید به یاد مرحوم ابوالفضل سپهر |
||
|
+
تحرير پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 14:10 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
و باز در این میان حزب الله تنها و غریب است و با آن چوب زیر بغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیکی و موی کوتاه و لباس ساده و لبخند معصومانه مظهری است از یک دوران سپری شده که با خونین شهر آغاز شد و در والفجر ۱۰ به پایان رسید و بعد از مرصاد از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت کرد و بیماردلان را در این غلط انداخت که دیگر تمام شد . نه ....
و هنوز ایستاده ایم ولو کره الکافرون ...
|
||
|
+
تحرير چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 18:49 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
آمدید اما چه دیر . حالا که همه ما غرق در روزمرگی شده ایم آمدید . آمدید تا شاید تلنگری باشید برای ما خفتگان . آمدید تا بگویید بیدار شوید ای خلق .... راستی شما مانده اید و ما را غفلتمان برده . شما هستید و ما نیستیم گرچه امروز همه حقایق را وارونه می بینیم... فکر می کنیم هستیم و شما نیستید و حال آنکه شما هستید و ما نیستیم . شما بودید و هستید و خواهید بود و ما نبودیم و نیستیم اما دعا کنید که باشیم و به شما بپیوندیم . امروز ذکر لب ما این بود که یالیتنا کنا معکم فنفوز فوزا عظیما .... ای کاش با شما بودیم ای انصار حسین و زهرا ....... راستی از میان 65 گلی که امروز بر دوش ما زمینیان تشییع شدند فقط 20 تن آنها نام و نشانی برخود گذاشته اند و 45 تن دیگر گرچه شهره آسمانیان و نام آوران آسمانند اما هنوز برای ما زمینیان نشانی از خود برجای نگذاشته اند گرچه راهشان برترین نشان آنان است و آن را که خبر شد خبری باز نیامد.... به حق شهید امروز صادق آل محمد ع برای ما ماندگان و خفتگان دعا کنید ....
![]()
|
||
|
+
تحرير سه شنبه 15 آبان1386ساعت 11:59 به قلم میم صاد
|
|
||
|
|
|
|
|
يکي از آزادگان دوران دفاع مقدس از خاطرات خود ميگويد .وي ميگويد:بعد از پذيرفتن قطعنامه 598، رئيسجمهور عراق در مصاحبهاي گفت که "ما اسرا را به زيارت عتبات مقدسه خواهيم برد". اين سخن که در دايره وسيعي انعکاس يافت عراقيها را وادار ساخت که براي حفظ آبروي مقام اول کشور خود به اين تصميم که عجولانه اتخاذ شده بود جامه عمل بپوشانند. آنهايي که با اسرا سر وکار داشتند ميدانستند که عاشقان امام حسين(ع) را اگر به کربلا ببرند آنجا محشر به پا خواهد شد و کنترل آنان ناممکن است. يقين دارم که سازمان امنيت عراق در اين خصوص نقطهنظرهاي زيادي ارائه داده بود که مانع اين طرح شود،اما چون قضيه به طور ناشيانه در مطبوعات داخلي و خارجي عراق منعکس شده بود با وجود همه احتمالات، دشمن تصميم گرفت اسرا را به زيارت عتبات ببرد .فرمانده عراقي موضوع را با ارشد اردوگاه در ميان گذاشت و او نيز به بقيه اسرا انتقال داد . بزرگان اردوگاه با مشورت ديگران وقتي از ناگزيري دشمن مطلع شدند و ديدند که آنها تصميم دارند اسرا را به زيارت ببرند از طريق ارشد اردوگاه اعلام داشتند "ما به زيارت نميآييم، شما قصد تبليغات داريد".فرمانده عراقي اردوگاه کلافه شده بود . از يک طرف، دستور ميبايست اجرا شود و از طرفي، اسرا نميآمدند. فرمانده سراسيمه فرياد ميزد: "آخر چرا؟ شما هشت سال است که شب و روز در کوچه و خيابان و جبهه ميگوييد و مينويسيد، عاشقان کربلا، زائران کربلا؛ اما امروز ما ميخواهيم شما را به زيارت ببريم و شما نميآييد. شما چه جور انسانهايي هستيد"؟ارشد اردوگاه پس از آرام شدن او گفت : "بچهها ميگويند شما ميخواهيد با اين کار تبليغات کنيد. ما نميخواهيم ابزار تبليغاتي در دست شما شويم". افسر گفت: "نه نه، اين دستور رئيسجمهور است. من قول ميدهم که هيچگونه استفاده تبليغاتي از شما نشود"!فرداي آن روز ارشد اردوگاه به ديدار فرمانده عراقي رفت و از قول بچهها سه مورد از او تعهد گرفت :1) هيچگونه پارچه و پلاکارد به اتوبوسها نصب نشود. 2) کسي از نيروهاي ضدانقلاب در جريان زيارت با اسرا برخورد نکند. 3) هيچگونه فيلمبرداري از کاروان اسرا صورت نگيرد. افسر عراقي قول داد و به اصطلاح خودشان قول شرف ! نماينده بچهها گفت: "اگر هرگونه تبليغاتي صورت بگيرد بچهها همان جا صلوات و تکبير سر ميدهند و مسؤوليت آن به پاي شماست". فرماندهعراقي مجددا پس از هماهنگي با افسران مافوق قول داد که تبليغاتي صورت نپذيرد و چون خبر رسيد که اردوگاههاي ديگر به زيارت رفتهاند، موافقت اسرا اعلام شد و منتظر روز حرکت شديم.حال و هواي عجيبي در ميان اسرا حاکم شده بود . عدهاي لباسهايشان را مرتب ميکردند. عدهاي براي تبرک تکه پارچه و تسبيح آماده ميساختند و ... . تا اينکه روز زيارت فرا رسيد. اردوگاه 1200 نفري ما در سه دسته چهارصد نفري و در سه نوبت به زيارت برده ميشدند. راهيان حرم، غسل کرده، لباس مرتب پوشيده، از هم حلالخواهي کرده بر اتوبوسهاي بيرون اردوگاه سوار شدند تا به ايستگاه راهآهن بروند. من در دسته دوم بودم که به زيارت رفتم.تهيه و تنظيم :مؤسسه فرهنگي پيام آزادگان |
||
|
+
تحرير یکشنبه 29 مهر1386ساعت 17:23 به قلم میم صاد
|
|
||