تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده - داستانک
این داستان رو دوست خوبم مهدی علیجانی نوشته و چندی پیش برام ارسال کرد . به نظرم داستان خوب و قشنگیه که البته زیاد هم کوتاه نیست . نمی دونم همشهری این داستان رو چاپ کرده یا نه اما به هر حال با اجازه ایشون می خوام داستانش رو اینجا بچاپم :پيرمرد روي گاري نشسته بود و اسب رو هي مي كرد. هوا دم كرده و گرم بود. پيرمرد به همسر مريضش فكر مي كرد كه نسخه مچاله شده دواهاش دوسه روزي بود كه تو جيبش بود. صبح بهش قول داده بود اگه امروز بار بخوره دواهاش رو بگيره. زنش بيمه نبود يعني هيچكدومشون بيمه نبودند. تموم درامدشون هم از اين گاري لكنته بود با يه اسب لاغر مردني.

بعضي روزها بار مي خورد بار نمكي اجري اهكي چيزي ولي بيشتر روزها بار نمي خورد چون تعداد وانت بارها زياد شده بود و بار رو روي هوا مي قاپيدند.ولي امروز صاحب بار بهش قول داده بود كه حتما بهش بار مي ده به شرطي كه زود برسه و پيرمرد هم صبح زود راه افتاده بود.

پيرمرد غرق افكارش بود تا اينكه بالاخره رسيد و سراغ بار رو گرفت.

صاحب بار كه مرد چاقي بود در حاليكه تند و تند با موبايلش صحبت مي كرد رو به پيرمرد كرد و گفت..مشدي بازهم كه دير رسيدي!

پيرمرد با چشماني نگران من من كنان گفت..ولي ... ولي من از صبح زود راه افتادم هنوز كه دير نشده.

صاحب بار در حاليكه همچنان تند و تند با موبايلش صحبت مي كرد گفت .. بار رو دادم با وانت بردن! من كه بهت گفتم زودتر بيا!

پيرمرد وارفت نسخه دواهاي زنش رو از جيبش دراورد و با چشماني خيس نشست.

مهدي عليجاني / تير 86

+ تحرير به قلم میم صاد در پنجشنبه 26 مهر1386 و ساعت 17:34 |